جاوا اسكریپت

کاروان دل
مرد یعنی یک جهان بیچارگی.

 مرد یعنی یک بلای خانگی.

 مرد یعنی کوهی از ناز و ادا.

 مرد یعنی فیس و کبر و ادعا.

 مرد یعنی سایه ای پر دردسر.

 مرد یعنی یک هیولایی دو سر

 .مرد یعنی یک کویر بی گیاه.

 مرد یعنی زندگی با او تباه.

 مرد یعنی آسمان بی فروغ

 مرد یعنی هر چه میگوید دروغ.

 مرد یعنی شوره زاری بی علف

 مرد یعنی عمر زن با او تلف


این هم پاسخ جواد نوروزی :


زن که باشی ... زن که با... آرایشی !

 سیل آسا گریه را در بارشی !!

 زن که باشی اورجینالت چینی است !!!

 فکر و ذکرت انحنای بینی است !!

 زن که باشی فکّ تو از آهن است !!!

 ...حرف ِ صد تا مرد نصف یک زن است !!

 زن که باشی در ژنت غیبت سراست !

 حرف مردم لای دندان شماست !

 زن که باشی سن و سالت ثابت است !!

 حرف تقویم اعتبارش ساقط است !!

 زن که باشی ... زن که باشی ... بی خیال !

 کم تحمل ! رُژ به ابرویت نمال !!!!


این جواب آقا جواد توسط الهام خانم :


زن كه باشم زن كه بي آلايشم
 رقت قلبم بود آرايشم
 زن كه باشم ظاهرم خوش حال و شاد
 در درونم آتش است اندر نهاد
 زن كه باشم كوه صبرم غافلي
 مادرم من خودبداني عاقلي
 زن كه باشم غيبتت درد من است
 تو نباشي درد من مرد من است
 من كه باشم تو موفق مي شوي
 گر نباشم مايه ي دق مي شوي
 گر به خود مي نازي از بي دردي ا ست
 چون وجودت عاري از هم دردي است
 زن كه باشم زن كه باشم يك كلام
 ما بدون هم نباشيم والسلام

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 10:13 AM |
من به تو خنديدم

 چون كه مي دانستم

 تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

 پدرم از پي تو تند دويد

 و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

 پدر پير من است

 من به تو خنديدم

 تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

 سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

 دل من گفت: برو

 چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

 و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

 حيرت و بغض تو تكرار كنان

 مي دهد آزارم

 و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

 كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 10:3 AM |
مناظره بر سر این بیت حافظ در گرفته :

 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی پاسخ داده :

 اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را
 به خال هندويش بخشم سرو دست و تن و پا را
 به معشوقم چو مي بخشم ز مال خويش مي بخشم
 نه چون حافظ که مي بخشد سمر قند و بخارا را

و جواب شهریار هم بسیار جالب بوده :

 اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را

 به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را

 هر آنکه چيز مي بخشد ز ملک خويش مي بخشد

 نه چون صائب که مي بخشد سرو دست و تن و پا را

 سرو دست و تن و پا را ز بهر گور مي بخشند

 نه بهر ترک شيرازي که شور افکنده دنيا را


رند تبریزی


اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را


+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 9:59 AM |
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش كنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش كنم ، زارش كنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در كارش كنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشك آزارش دهم ، وز غصه بيمارش كنم
بندي به پايش افكنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، كالاي بازارش كنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد كه كمتر كن جفا ، گويم كه بسيارش كنم
هر شامگه در خانه اي ، چابكتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش كنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل كنم در كوي او ، باشد كه ديدارش كنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم كني
نازت كشم ، نازت كشم ، گر در جهان خوارم كني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، كز عشق بيمارم كني
گر رانيم از كوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم كز عشق بيمارم كني
من طاير پر بسته ام ، در كنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشكسته ام ، تا خود گرفتارم كني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم كني
ما را چو كردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم كني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
كامم دهي ، كامم دهي ، الطاف بسيارم كني

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت كنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت كنم؟
گفتي كه دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارك ديده اي ، ترسم كه بيدارت كنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشكها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشكسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر كجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، كو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
كان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
كاندر سراي بي كسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، كاتش به دلها مي زني
دل را شكستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم كني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، كز عشق او لرزان شدي
زيرا كه عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از كوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 9:49 AM |
بهترین قطعه از نظامی...

مناظره خسرو با فرهاد از خسرو و شیرین نظامی

نخستین بار گفتش کز کجائی  
 بگفت از دار ملک آشنائی 
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند   
         بگفت انده خرند و جان فروشند 
بگفتا جان فروشی در ادب نیست
بگفت از عشقبازان این عجب نیست 
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟  
   بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان 
بگفتا عشق شیرین بر تو چونست
  بگفت از جان شیرینم فزونست
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب   
بگفت آری چو خواب آید کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک
 بگفت آنگه که باشم خفته در خاک 
     بگفتا گر خرامی در سرایش
بگفت اندازم این سر زیر پایش 
بگفتا گر کند چشم تو را ریش       
    بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ   
   بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ 
بگفتا گر نیابی سوی او راه 
 بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور   
 بگفت آشفته از مه دور بهتر 
بگفتا گر بخواهد هر چه داری   
   بگفت این از خدا خواهم به زاری 
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود
   بگفت از گردن این وام افکنم زود
                 بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار 
بگفت آسوده شو که این کار خامست
  بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد    
بگفت از جان صبوری چون توان کرد 
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
    بگفت این دل تواند کرد دل نیست 
بگفت از عشق کارت سخت زار است 
 بگفت از عاشقی خوشتر چکار است 
بگفتا جان مده بس دل که با اوست
    بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست 
بگفتا در غمش می‌ترسی از کس
 بگفت از محنت هجران او بس
          بگفتا هیچ هم خوابیت باید
   بگفت ار من نباشم نیز شاید 
بگفتا چونی از عشق جمالش    
 بگفت آن کس نداند جز خیالش 
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین  
   بگفتا چون زیم بی‌جان شیرین 
بگفت او آن من شد زو مکن یاد   
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد 
بگفت ار من کنم در وی نگاهی 
   بگفت آفاق را سوزم به آهی 
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
  نیامد بیش پرسیدن صوابش 
به یاران گفت کز خاکی و آبی 
    ندیدم کس بدین حاضر جوابی

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 9:35 AM |
ز عشق آتشین تـو به سـوز دیگرم امشب

به رویائی که می بینم که تابی بـرسـرم امشب

چو قرص ماه آتشپاره افتی در برم امشب

به دستان تو می بخشم تن عصیانگرم امشب


بیا در بسترم امشب ...


برای حس گـرمایت به حسرتگاه تنهایم

به بستر بی تو می سوزم ، به آتشگاه بیجایم

چو شاخ عشق تر روئيده این حرص زیبایم

که داغ بوسه هایت گل زند بر پیکرم امشب


بیا در بسترم امشب ...


به روی شانه هایت ریز ، عـطـر تـازه ی مـویم

به دور گردنت پیچد دو دستم تا به بازویم

به تنگ سینه ات بفشار جسم داغ و خوشبویم

به شعرم بهر آغوشت خودم عریان ترم امشب


بیا در بسترم امشب ...


فرار از خود نمایم در برو و دوش تو می گردم

ز هر سو در تو می پیچم ، عسل نوش تو می گردم

به شور و شوق سرمستی هم آغوش تو می گردم

دو تا پیکر یکی گردد ، تو را در خود برم امشب


... بیا در بسترم امشب ...

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 3:50 AM |
بيا مـرا بتراش ای تنـم به دستانت

به بت سرای دلت در شبان رؤيايی

بيا مرا بتراش تا سحـر مرا بتراش

به لمس و بوسه و ناز و نياز و زيبايی



بيا مـرا بتراش از حرير و ابـريشم

بـه بسـتر شـب تنـهايی سـوز عريانـت

به شوق پنجه کشيدن زپای تا به سرم

چو نور وسوسه‌ي شمع ذوق چشمانت



زبوسه ريز لبانت ببـار گــل به تنم

شـراب تشنگی عشق در گلـويم ريز

بـبـر دلـم بـه ســر بـال های مـژگـانت

به جذبه‌های نگاهت زخود فرويم ريز



بکش مرا به خم و پيچ‌های آغوشت

به کوره‌ی نفـست آتشم کن،آبم کن

ميان عشق قـوی پنجه‌ی دو بازويت

بگيرم و بـفشار، بشکن و خرابم کن

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 4:6 AM |
صدایی بود که این آخریها خیلی کمتر ازاو می شنیدم.به زحمت نوای خسته ای بود که ملکه ی ذهنم شده بود و اگرچه معلوم نبود که چه می گفت ولی من می فهمیدم.کنارش می نشستم.دستهای گرم و لاغرش را که بسیار چروکیده شده بود می گرفتم و لرزش انگشتانش را با تمام وجودم حس می کردم.نگاهش می کردم اگرچه او همچنان نگاهش به قالیچه ی زیر پایش بود و گویا مرا نمی دید.چه می جورید در آن قالیچه؟مدتها بود اینگونه شده بود.دستانم را بر روی موهای تنک و سپیدش می کشیدم می گفتم: پدر جان خریدم برات، خریدم! هیچ تغییری نمی کرد، نه خوشحال می شد و نه ناراحت و تنها رعشه ها بود که بر روی صورتش با من صحبت می کرد.صورتی که دیگر شادابی سابق را نداشت! با لب لرزان جواب می داد، بابا جان، سیگار برام خریدی؟

بغضم می گرفت و می خواستم زار بزنم.پاکت سیگار را بر روی دستانش می گذاشتم ولی نمی توانست آنرا نگه دارد.از زیر قاب عینک قدیمی اش اندکی به پاکت سیگار خیره می ماند و به ناگاه سر خود را می چرخاند و نگاه گذرایی به من می کرد.

سالیان درازی بود که اینگونه بود.حمامش می بردم و دریغ از یک نگاه! دلم برای صدایش تنگ شده بود.دستهایش را بر روی شانه هایم قرار می دادم و به زحمت از جایش بلند می کردم.کمرش خمیده شده بود.غذا که می خورد انگار دنیا را به من می دادند. لقمه های غذا را جلوی دهانش تشخیص نمی داد و باید متوجه می ساختی که غذاست و باید بخورد.چه دلنشین لقمه ها را می جوید.آرام و با شکیبایی بسیار.عصایش گوشه ی دیوار زمانهای زیادی بود که بلا استفاده مانده بود.همان عصای حکاکی شده از چوب قهوه ای رنگ که مدتها اسباب بازی من و دیگر بچه ها بود.تفنگ بازی، پیرمرد بازی.

حالا تنها دل خوشیش پاکت سیگارش است.پاکتی که تنها آنرا می طلبد، نه می کشد و نه به خاطر می آورد که پاکت سیگار برایش گرفته ام.

عاشق تخت خوابش است. آن پیژامه ی گشاد و سورمه ای رنگ به همراه زیر پوشی نیلی رنگ.احساس راحتی می کند در آن.کرواتش را هم دوست دارد.وقتی برایش می بندم و آن کت و شلوار قهوه ای رنگ و شیکش را بر تنش می کنم، می فهمد که خبری است و نیم نگاهی به من می اندازد.گویا با همان نیم نگاه سالها حرف را به یکباره به سویم سرازیر می کند.

حالا دل خوشیم آن پاکت سیگار هایی است که دست نخورده کنار تختش خودنمایی می کنند و آن عصا که دیگر بود و نبودش فرقی نمی کند.دیگر وقتی کنار تختش می نشینم کسی به قالیچه زل نمی زند.کسی با صدای لرزان نمی گوید: بابا جان، سیگار برام خریدی…

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 4:4 AM |
مرا به آغوشت راه بده
بيا چشمانمان را ببنديم
مي خواهم
وقتي لبهاي معصوممان
به هم گره مي خورد
و هر دو از لذت
در آغوش هم نفس نفس مي زنيم
از لذت متناهي جسممان
‌وجود نا متناهي خداوند را
به چشمان بسته تصور کنيم...
چشمانت را باز نکن ...
نه! نه...
لبهايمان
از گرمي شهوت خشک شده...
اما گونه هايمان از اشک خيس...
اي تنها هم آغوش من،
بيا که احساسم را
برايت دست نخورده نگاه داشته ام
و جسمم را
به لذت بوسه اي نفروخته ام،
بيا که مي خواهم
وقتي دستانت را
به روي قلبم مي گذاري
از فرط لذت
قطره هاي اشک بر گونه ات بدرخشد.
مي خواهم با اشکهايت
بر تمام احساسم بوسه زني...
مي خواهم اشکهايت
تمام احساسم را خيس کند،
بيا که سالهاست سر به ديوار نهاده ام،
بيا اي تنها هم آغوش من
بيا...

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 8:52 PM |
به خورشيد گفتم گرمي اش را به من بده تا به تو بدهم...
گفت:دستانش گرماي مرا دارند.
به آسمان گفتم پاکيش را به من بده تا به تو بدهم...
گفت: چشمانش پاکي مرا دارند.
از دشت سبزي اش را خواستم تا به تو بدهم...
...گفت: زندگيت سبزتر از اوست.
از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم تا به تو بدهم...
گفت: قلبت به اندازه ي اقيانوس است و آرامشت نيز.
از ماه تابندگي صورتش را خواستم تا به تو بدهم...
گفت: وقتي نگاهش مي کنم خجل مي شوم.

به فکر فرو رفتم.
من در قبال دستان گرمت،
چشمان پاکت،
سبزي زندگيت ،
بزرگيت
آرامشت
چه چيزي را بايد به تو هديه بدهم؟

پدر ای چراغ خونه ! مرد دریا ، مرد بارون
با تو زندگی یه باغه ، بی تو سرده مثل زندون
هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها
هنوزم اگه نگیری ، دستامو می افتم از پا ...

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 5:22 AM |

در ایران فشرده‌کردن هروئین در آزمایشگاه‌های خانگی‌ای انجام می‌شود که هیچ کدام استاندارد نیستند. و هر آزمایشگاهی بسته به نوع امکانات و سلیقه تولیدکننده متفاوت است و تولید کنندگان برای سود بیشتر انواع مواد دیگر (هر نوع داروی آرام‌بخش و کورتن ) را به این ماده اضافه می کنند . بنابراین عوارض ناشی از مصرف کراک با انواع‌ مختلفش، در هرد فرد می تواند بسیار متفاوت از دیگران باشد.

کراک های موجود در کشور ایران ۱۵۰ برابر هروئین قدرت تخریبی بر فکر ، مغز و اعصاب دارد و حتی منجر به مرگ های فجیعی می شود.
کراک در بین جوانان ایران به صورت ماده‌ای کم‌خطر با میزان نشئگی بالا معرفی شده و ۹۵ درصد از مصرف‌کنندگان آن را به اسم روان‌گردان می‌شناسند چرا که از نظر کارشناسان سم‌شناسی کراک در اصل انرژی‌زا و شادی‌آور بوده و هیچ‌گونه اعتیادی را در مصرف‌کننده به وجود نمی‌آورد. اما کراکی که در ایران توزیع می‌شود کراک اصل نبوده و در آزمایشگاه‌های مخفی و خانگی کشور با فشرده کردن هروئین بدون در نظر گرفتن هرگونه استانداردی تهیه می‌شود و در برخی موارد نیز از ضایعاتی که نمی‌توان از آن هروئین خالص به دست آورد کراک تولید می‌شود. بنابراین خلاف تصور مصرف‌کنندگان کراک از تبلیغات نوع خارجی نوع ایرانی آن اعتیادآور بوده و طی یک ماه اول مصرف دائم از آن مقدار مصرف به ۳ یا ۴ برابر روز اول مصرف رسیده و تعداد دفعات مصرف روزانه به ۱۰بار در روز افزایش پیدا می‌کند.
قیمت کراک از لحاظ گرمی بالا است بنابراین هر کسی قدرت خرید کراک را ندارد. به خاطر گران قیمت بودن این ماده بسیار محدود وارد کشور ایران شده و اقشار مرفه آنرا مصرف می‌کنند، در نتیجه آنچه تحت عنوان کراک در بازار و میادین به فروش می‌رسد واقعی نیست. و عوارض جانبی بسیار زیاد و مرگ آور است .
● مشتقات هروئین:
هروئین به چهار گروه تقسیم می شود،
▪ گروه اول همان مرفین است یعنی قبل از اینکه عمل استیلازاسیون روی آن انجام گیرد.
▪ گروه دوم را هروئین خیابانی با درصد خلوص بین ۳ تا ۷ درصد که به هروئین خاکستری نیز معروف است نام برد و گفت: اغلب معتادان از این نوع هروئین استفاده می کنند که خطر جانی برای مصرف کنندگان در پی دارد.
▪ گروه سوم هروئین آزمایشگاهی با درصد خلوص بین ۶۰ تا ۷۰ درصد نام برد که امروزه قاچاقچیان به منظور فریب معتادان و مصرف کنندگان به آن عنوان کراک داده اند. درواقع آنها با این عنوان اعلام نمودند که مصرف کنندگان کراک می تواند سایر مواد را به راحتی ترک نموده و ترک کراک راحت تر از سایر مواد مخدر می باشد.
▪ نوع چهارم هروئین تزریقی با درصد خلوص بالای ۹۵ درصد است که در گذشته به آن اشک خدا گفته می شد و امروزه آن را هروئین کریستال می نامند.
گفتنی است،‌ کراک که از مشتقات هروئین است میزان وابستگی و مضرات آن به مراتب بیش از مواد مخدر دیگر است.
● تاریخچه مصرف کرک:
ابتدا کشیش‌ها کرک را می‌سوزاندند چون اعتقاد داشتند این کار باعث می‌شود که خدایان به وجد بیایند. همچنین کریستف کلمپ در چهارمین سفر خود مصرف این گیاه را توسط سرخپوستان آمریکایی ذکر کرده است.
کشورهای بولیوی، کلمبیا، آمریکا، هندوستان، جزیره سیلان و مالزی مراکز رشد و نمو کوکا است.
این ماده بوسیله پیپ های شیشه ای تدخین و دود آن استنشاق می شود و در کمتر از چند دقیقه به مغز حمله کرده و نئشگی ایجاد می کند و تاثیرات ناپایداری از خود بروز می دهد.
اعتیاد به کراک ،شیشه و کریستال بسیار شدیدتر و سریع‌تر از اعتیاد به تریاک، هرویین،موادمخدر دیگر و روانگردانها می باشد و ترک آن بسیار مشکل‌تر است.
در هر جامعه‌ای پس از شیوع مواد اعتیادآور و مشاهده عوارض سوء آن، میل به مصرف آن در افراد کم می‌شود و در شرایط کنونی نیز هروئین به عنوان ماده مخدر خطرناک و خانمان‌سوز در جامعه جا افتاده است. بنابراین قاچاقچیان با تغییر رنگ، ظاهر و نام این ماده مخدر سعی در ایجاد بازار فروش کرده‌اند. تا جایی که با آزمایش بر روی حدود ۳۰ نمونه از کراک‌های مصرفی با قیمت هر گرم ۲۰ تا ۵۰ هزار تومان مشخص شد این مواد کراک واقعی نبوده، بلکه هروئین است. در حالیکه کراک واقعی نوعی از کوکائین است و قیمتی چندین برابر این رقم را دارد و نام صحیح آن کرک (CRACK ) می باشد،قیمت هر گرم آن حدود ۱۲۰ تا ۱۵۰ هزار تومان و قیمت هر کیلو از آن حدود ۱۵۰ میلیون تومان است که فعلا به صورت محدود در کشور های آمریکائی و توسط افراد مشهور و سرمایه داران بزرگ قابل مصرف می باشد و در آسیا و کشور های دیگر به صورت محدود وجود دارد.
در این بین نه تنها قاچاقچیان سنتی سعی در نابود کردن نوجوانان و جوانان دارند بلکه تبلیغ موادمخدر صنعتی به سایت‌های اینترنتی نیز رسیده است و هم اکنون حدود ۱۶ هزار سایت اینترنتی وابسته به عناصر نامشروع ، قاچاقچیان مدرن این مواد هستند.
کرکی که هم اکنون در ایران مورد استفاده قرار می‌گیرد و با نام کراک شناخته می شود، واقعی نیست و در حقیقت نوعی هروئین غلیظ شده(هروئین فشرده) است که قیمت آن هم یک دهم قیمت
واقعی‌اش است و چهار تا شش ثانیه پس از مصرف اثراتش شروع می‌شود. مصرف این ماده از کمترین مقدار توسط فرد در طول یک ماه به ده برابر افزایش پیدا می‌کند تا جایی که فردی که روزی یکبار مصرف می‌کرده مجبور است هرچند ساعت یکبار این کار را تکرار کند.
کراک برخلاف دیگر مواد مخدر بدون بو و مصرف آن بسیار ساده است. حتی اگر این ماده در حضور اعضای خانواده مصرف شود هیچ کس متوجه آن نخواهد شد.
● کوکائین و کراک چی هستند؟
کوکایین، آلکالوئید اصلی برگ کوکا است که از برگهای بوته ای به نام (Ergthroxglom Coca) بدست می آید، که مرکز اصلی رویش آن آمریکای جنوبی است. کوکایین به عنوان ماده موثر در سالهای ۶۰- ۱۸۵۹ م. از برگ کوکا (تصویر ۱) مجزا و استحصال شد. کراک را نیز از کوکایین تهیه و در اواخر تابستان و اوایل پاییز سال ۱۹۸۵ م. به بازار شهر نیویورک عرضه کردند. کراک خطرناکترین ماده اعتیاد آوری است که تا کنون به بازار آمده و به حدی وابستگی آور است که یک بار مصرف آن، فرد را معتاد می کند. از نظر طبقه بندی فارماکولوژی، محرک سیستم اعصاب مرکزی است.
کوکایین پودر سفید نرم شفاف کریستالی با طعمی تلخ است که اغلب با پودر تالک، یا ملین ها یا شکر مخلوط می شود و معمولا به صورت استنشاق، تزریقی، خوراکی یا دود کردن و گاهی هم به طریق پاشیدن روی دستگاه تناسلی مصرف می کنند.
دود معمولی آن برای انفیه و استنشاق ۳۰ تا ۱۰۰ میلی گرم است و ۱۰ تا ۲۵ میلی گرم آن برای تزریق استفاده می گردد. کوکایین بی حس کننده موضعی است و به ندرت برای برخی از اعمال جراحی استفاده می شود.
نامهای خیابانی آن Coke مخفف کلمه کوکایین (Cocaine)، Candy (شیرینی) ، Nose (بینی) ،Snow (برف) ، Happy (خوشحال، خوشبخت) و Dust (مواد گردی، گرد و خاک) می باشد.
استعمال کوکا قرنها است در کشورهای هند، پرو و بولیوی معمول بوده، برگهای رنگ کوکا را برای لذت و خوش بودن می جوند، مردم این کشورها برای قادر شدن به انجام کارهای سخت و جدی و راه رفتن و تحمل گرسنگی و تشنگی از جویدن کوکا یاری می گیرند.
تا آنجا که به تاریخچه کوکا مربوط می شود، این عادت در میان ساکنان کوه های آند رایج بوده است. در تابوت های (Huacas) باستانی پرو، مجسمه های در حال استعمال کوکا کشف شده اند. روشن ترین علامتی که بر چهره معتادان کوکا دیده می شود فرو رفتگی گونه هاست که در اثر مکیدن برگ کوکا به وجود می آید.
● چه کسانی از کرک استفاده میکنند؟
هرچند کوکائین زمانی به عنوان ماده مخدر طبقه ممتاز شهرت داشت، اما اعتیاد به کرک محدود به یک گروه سنی یا شرایط اجتماعی / اقتصادی خاص نیست. در واقع کرک ارزان و در دسترس بوده لذا مصرف کوکائین را برای همه ممکن ساخته است. در بسیاری از کشورهای پیشرفته جهان، اعتیاد به کرک نه تنها از سنین مدرسه، که از هنگام تولد و توسط مادران معتاد، آغاز میشود!
● در اروپا کراک کوکائین فقرا محسوب می شود
کراکی که در قارة آمریکا و اروپای غربی مصرف می‌شود، سال‌ها قبل از ترکیبات کوکائین ساخته شد. کوکائین جزو مواد محرک است و درختچة کوکا که گرد کوکائین را از برگ آن به دست می آورند، در آمریکای جنوبی کشت می‌شود.
تجارت کوکائین در قاره آمریکا همانند تجارت کراک در آسیا پرمنفعت است و قسمتی از درآمد کشاورزان فقیر بولیوی، اکوادور و کلمبیا را تشکیل می‌دهد.
کوکائین طی مراحل استخراج، حمل و توزیع، ارزش افزودة زیادی پیدا می‌کند. به طوری که تنها افراد دارای درآمد بالا قادر به تهیة آن هستند. ولی تاجران مواد مخدر برای این‌که اقشار نیازمند جامعه در حسرت تشنگی کوکائین نمانند، آن را با ترکیبات شیمیایی دیگری ترکیب کردند و «کوکائین فقرا» را ساختند که ارزان‌تر است و همگان می‌توانند از آن استفاده کنند.
این محصول به نام کراک شهرت یافت و مانند هر تجارت سودآور دیگر، دامنة آن به اروپا هم رسید. با این حال، کراک هنوز در آسیا گران‌قیمت بود. در واقع اگر کراک حقیقی از مسیر تجارت مواد مخدر تا ایران بیاید، بیش از صد هزار تومان در گرم قیمت خواهد داشت. پس کراک آسیایی که یک دهم این قیمت هم نیست، از چه چیزی ساخته شده است؟
برخی امتیاز اختراع کراک را به مافیای سرخ روسیه نسبت می‌دهند. عده‌ای دیگر، منشأ آن را در ترکیه، پاکستان یا دیگر کشورهای خاورمیانه می‌دانند. این سؤال که آن مدیر متخصصی که فرمول جدید را ساخته است چه ملیت یا چه اهداف بلند مدتی داشته است، هنوز به جواب نرسیده. زیاد هم مهم نیست، چون موضوع مهم‌تری وجود دارد.
کراک آسیایی از کوکائین ساخته نشده است. کراک امروزی موجود در کشور ما که در حال تخریب مصرف‌کنندگان جوانش است، فقط فرمول قوی‌تری از هروئین است!
● کراک ایرانی خطرناک تر از کراک خارجی !
کراک اصل نوعی از مواد مخدر است از الکالوئیدهای دسته کوکائین، انرژی زا و شادی آور است و هیچگونه اعتیادی را در فرد مصرف کننده ایجاد نمی کند، ولی موادی که با نام کراک در ایران توزیع میشود کراک اصل نیست ، بلکه هروئین غلیظ شده است که توسط مافیای روسیه تولید و درایران پخش میشود .
در ایران کراک در آزمایشگاههای مخفی و خانگی با فشرده‌کردن هروئین بدون در نظر گرفتن هر گونه استانداری انجام می شود و هر آزمایشگاهی بسته به نوع امکانات و سلیقه تولیدکننده متفاوت است و همین موضوع، وضعیت بازار کراک و مصرف آن را آشفته‌تر کرده است.
در برخی موارد نیز از ضایعاتی که نمی توان از آن هروئین خالص بدست آورد کراک تولید میشود ، این کراک یکی از قویترین مواد مخدر محسوب شده و بشدت اعتیاد ایجاد میکند بطوریکه طی یکماه اول مصرف دائم از آن مقدار مصرف به ۳ یا ۴ برابر روز اول مصرف رسیده و تعداد دفعات مصرف روزانه به ۱۰ بار در روز (تقریبا ً هر ۲ ساعت یکبار) میرسد .
کراک بسیار کوچک است؛ از نخود کوچکتر. به‌اندازه یک عدس حتی یک دانه ماش را به نوک سنجاق می‌چسبانند و همین ‌اندازه می‌تواند بارها با یک سنجاق داغ دیگر مورد استفاده قرار گیرد.
هرچند کوکائین زمانی به عنوان ماده مخدر طبقه ممتاز شهرت داشت، اما اعتیاد به کرک محدود به یک گروه سنی یا شرایط اجتماعی یا اقتصادی خاص نیست و ارزان بودن و در دسترس بودن آن، کراک را همگانی کرده است و اعتیاد به کراک در بسیاری از کشورهای صنعتی شده اعتیاد به کراک نه تنها از سنین مدرسه، که از هنگام تولد و توسط مادران معتاد، آغاز میشود!
این ماده مخدر صنعتی بدلیل نداشتن بو و سهولت استفاده نسبت به سایر مواد مخدر باعث جذب مصرف کنندگان سایر مواد مانند تریاک گردیده است چرا که مصرف کراک به قدری آسان است که فرد در مدت ۵ دقیقه حتی در دستشوئی و با استفاده از فندک و نی یا لوله و سنجاق می تواند آنرا مصرف کند.
تقریبا هرگونه حالت تحرک و نشاط روحی و جسمی که توسط مواد اعتیاد آور ایجاد شود، با حس بیحالی و لختی همراه خواهد بود و هر چقدر مقدار به اصطلاح “پرواز” شادمانه حاصل از این سوء مصرف، بالاتر باشد، “سقوط” و احساس خماری و افسردگی پس از آن شدیدتر و طولانی تر خواهد بود.
اعتیاد از همین جا آغاز میشود زیرا نیاز به فرار از این حالت ناگوار، موجب مصرف مجدد کرک شده و پس از برطرف شدن تاثیر اولیه کرک، حالت افسردگی باز میگردد…و این چرخه همچنان ادامه میابد.
دوباره این مطلب را تکرار می کنیم تنها سه بار مصرف مقدار بسیار اندکی از کرک موجود در بازار ایران ، اعتیاد به آن را حتمی خواهد کرد و پس از این زمان بسیار کوتاه، شخص را به شدت به خود نیازمند و وابسته میکند.
● کراک چطور در ایران رواج پیدا کرد؟
از سه سال قبل، نام مادة جدیدی در بازار مواد مخدر ایران شنیده می‌شد. خیلی از معتادان، وقتی به خرده‌فروش (ساقی) همیشگی خود مراجعه می‌کردند تا تریاک، هروئین یا مواد مشابه را تهیه کنند، با این جنس تازه مواجه می‌شدند که قوی، سریع و راحت بود و مهم‌تر از همه ارزان‌قیمت بود.
این مادة جدید به سرعت بازار مصرف را از آن خود کرد و هنوز هم با سرعت در حال پیشروی است. جمعیت مخاطب آن نیز بیشتر در سنین ۲۰ تا ۳۰ سال هستند، هر چند که قسمتی از معتادان قدیمی را هم به خود جذب کرده است.
● روش‌های گسترش
جنس جدید معمولا با استفاده از سه روش عمده گسترش پیدا می‌کند. کراک هم برای رواج بیشتر در میان جوانان از هر سة این روش‌ها استفاده کرد.
اول این‌که کسانی که به هروئین اعتیاد دارند و می‌خواهند با کمک یک مادة دیگر، آن را ترک کنند، نوع مصرف را تغییر می‌دهند، در حالی که ماده جایگزین به مراتب خطرناک‌تر از اولی است.
دومین روش گسترش، این است که برای تسکین عوارض مواد محرک یا توهم‌زا که معمولا در پارتی‌ها مصرف می‌شوند، می‌توان از جنس جدید استفاده کرد. این توصیه‌ای است که بچه‌های اهل «توهم» به هم می‌کنند تا سردرد و تنش‌های ناشی از آن را کاهش دهند. معمولا هم تصور می‌کنند که اعتیادآور نیست. مشکل این‌جاست که بلافاصله وابستگی ایجاد می‌شود، زیرا این مادة جدید، از مواد مشابه اعتیادآورتر است.
سوم این‌که غیر از مدل لباس و آرایش مو، مصرف مواد مخدر هم به صورت یک «مد» از کشورهای غربی تقلید می‌شود. بنابراین اگر ماده‌ای که در غرب رایج است به ایران بیاید،‌ به جهت حفظ کلاس و کسب پرستیژ، بازار مصرف تضمین‌شده‌ای دارد. جوانانی هستند که بنگ و حشیش و تریاک را نشانة عقب‌ماندگی و کریستال و آیس و اسید را نشانة پیشرفت می‌دانند.
جوانانی که سابقة مصرف کراک دارند، آن را به تکه‌های سفیداب سنتی تشبیه می‌کنند با ظاهری سنگ‌مانند ولی متخلخل، سست و سفید رنگ که هیچ بوی خاصی ندارد.
کراک به صورت تدخینی و تزریقی، مصرف می‌شود، در مدت بسیار کوتاهی اثر می‌کند. حتی مراحل تزریق آن هم ساده‌تر است.
این ویژگی‌ها باعث شده کراک در پارتی‌ها و جمع‌های دوستانه، بیشتر رواج پیدا کند. دختران هم مصرف‌کنندة آن هستند و اگرچه به مقدار کمتری نشئه می‌شوند، ولی وابستگی بیشتری پیدا می‌کنند. آن‌ها که به دوستان خود به فرما می‌زنند استفاده از کراک را بعد از مصرف کریستال یا اسید پیشنهاد می‌کنند تا اثر محرک را کمتر کند.
شایعاتی دربارة تأثیر کراک بر فعالیت جنسی هم وجود دارد که ناشی از تبلیغات در مورد کراک آمریکایی است، ولی در مورد کراک آسیایی، مصداق پیدا نمی‌کند.
اطلاعات به دست آمده از مصرف کنندگان سابق کراک‌ که اکنون در دورة ترک به سر می‌برند، نکات دیگری از دلایل گسترش این ماده را روشن می‌کند.
آنها می گویند دفعة اول با سه تا پک، ۲۴ ساعت نشئه می شدیم. به یک ماه نرسید که مصرفمان دو برابر شد. بعد از ۶ ماه به جایی رسیدیم که هر سه‌چهار ساعت باید دود می‌گرفتیم. اگر دیر می‌شد، شروع می‌کردیم به لرزیدن و تشنج. بعد هم مجبور شدیم تزریق کنیم.
دیگری می گوید در اکس پارتی بودم. به یکی دیگر از دخترها گفتم دارم از سردرد می‌میرم. گفت فاز نگرفته‌ای، بیا کراک بزن. خودش هم برایم درست کرد. هنوز دود را بیرون نداده بودم که احساس کردم سرم آرام شد. چند روز بعد به او تلفن زدم و پرسیدم باز هم از آن‌ها داری؟
کم سن‌ترین نمونه‌ای که مصرف قابل توجهی هم داشت، یک پسر ۱۳ ساله بود که هر روز ۵ گرم کراک را در چند وعده به رگ‌هایش می‌ریخت.
● چگونه معتادین به کرک را تشخیص دهیم؟
از جمله نشانه های اعتیاد به کراک می توان به :تغییرات بارز در شخصیت و رفتار، از دست دادن توجه و تمرکز ، کاهش وزن، ناپدید شدن لوازم قیمتی خانه و نداشتن توضیح قانع کننده برای مقدار پول خرج شده ، رفت و آمد با افراد معتاد، آشفتگی چشمگیر، رفتار کینه توزانه با افراد خانواده و دوستان ،برنامه خواب نامنظم ، بی توجهی به آراستگی ظاهری ، پارانویا شدید (سوء ظن به همه) ،بی قراری و
یک نشانه ابتدایی سوء مصرف کرک، جدایی ناگهانی جسمی / روحی فرد از کانون خانواده و تغییر رفتار چشمگیر اوست. هرچند بسیاری از نشانه های زیر با مشکلاتی چون اختلالات احساسی یا گذراندن دوران سخت بلوغ مشابه است، اما هرگز نباید احتمال مصرف مواد محرک یا مخدر را از نظر دور داشت :
▪ تغییرات بارز در شخصیت و رفتار
▪ از دست دادن توجه و تمرکز
▪ کاهش وزن
▪ ناپدید شدن لوازم قیمتی خانه و نداشتن توضیح قانع کننده برای مقدار پول خرج شده
▪ رفت و آمد با افراد معتاد
▪ آشفتگی چشمگیر
▪ رفتار کینه توزانه با افراد خانواده و دوستان
▪ برنامه خواب نامنظم
▪ بی توجهی به آراستگی ظاهری
▪ پارانویا شدید (سوء ظن به همه)
▪ بی قراری
▪ اضطراب
● چرا هر روز آمار توزیع و مصرف کرک در جامعه بالاتر می رود ؟
فروشندگان مواد مخدر علاقه بسیاری به فروش کرک دارند زیرا نه تنها ارزان تر از کوکائین است و راحت تر به فروش میرسد، بلکه مصرف آن هم ساده تر است و به ظاهر چندان “خطرناک” نمیرسد و از طرفی پنهان کردن آن هم ساده است.
به این ترتیب فروش کرک در شهرهای بزرگ جهان و در مکانهایی مانند میادین شهر، مدارس، فروشگاههای بزرگ و … که پیش از این برای این تجارت مکانهایی بسیار خطرناک محسوب میشدند، به شدت افزایش یافته است.
● اثرات کراک
در کل اثرات کوتاه ‌مدت مصرف کراک مشابه آمفتامین است ولی با مدت زمان کوتاه‌تر، احساس افزایش انرژی، چابکی و سرخوشی زیاد می‌کند ،افزایش ضربان قلب، نبض، تنفس، درجه حرارت بدن، فشار خون، گشادگی مردمک چشم، پریدگی رنگ، کاهش اشتها، تعرق شدید، تحریک و هیجان، بی‌قراری، لرزش به‌خصوص در دست‌ها، توهمات شدید حسی، عدم هماهنگی حرکات، اغتشاش دماغی، گیجی، درد پا، فشار قفسه سینه، تهوع، تیرگی بینایی، تب، اسپاسم عضله، تشنج و مرگ از عوارض مصرف این ماده مخدر صنعتی است.
● اثرات مخرب مصرف کراک :
اعتیاد به کراک سبب از بین رفتن درد و خروج استرس و اضطراب از بدن فرد، احساس سرخوشی کاذب و ایجاد تحرک در فرد، بروز رفتارهای خطرناک و حرف‌های بی‌ربط می شود که تمام اینها تنها ۵ تا ۷ دقیقه طول می‌کشد.
تکرار مصرف این ماده طی چند روز همراه با استفراغ، گیجی، بی‌تفاوتی اسپاسم عضله و مرگ ناگهانی در اثر ایست تنفسی است.
مهم‌ترین اثر بلند مدت مصرف کراک در فرد معتاد از بین رفتن اثرات ماده در عرض سه تا پنج ساعت می باشد ،بنابراین فرد باید حداقل هر چهار ساعت یک‌بار و حتی بمقدار کمتر مصرف را تکرار کند تا دچار مشکل نشود. همچنین از بین رفتن اشتها، کاهش وزن، یبوست، عفونت‌هایی همچون ایدز و هپاتیت، شکنندگی پوست، پیری زودرس، افزایش فشار خون همراه با آزادسازی هیستامین که خارش در فرد ایجاد می‌کند، از آثار مصرف این ماده در دراز مدت است، همچنین اثرات تخریبی مصرف موادی همچون شیشه، کریستال و کراک بین ۱۱۰ تا ۱۴۰ برابر تریاک و هروئین بر روی مغز و اعصاب می باشد.
کراک شدیدا فرد مصرف کننده را دچار خواب آلودگی یا به اصطلاح خودمانی «چرت» میکند . مصرف مداوم این ماده مخدر در کوتاه مدت (مدت یکسال ) اثرات مخرب جبران ناپذیری در بدن فرد مصرف کننده اعم از عفونت اجزای داخلی بدن ، پوسیدگی دندانها ، سرطان حنجره و ریه ، نابودی ریه و کبد ایجاد میکند بطور کلی تمام اجزائیکه در تماس مستقیم با دود کراک هستند ذره ذره نابود شده و می پوسند و در برخی موارد طبق گزارشهای موجود افراد معتاد به کراک،میزان عفونت بدن به قدری است که اجزای بدن از هم جدا میشوند و گوشت زیر پوست دچار عفوت شده و به اصطلاح کرم میگذارد.
گفته می‌شود کسانی را که در اثر مصرف کراک می میرند در هنگام دفن غسل نمی‌دهند چون در هنگام شستشو اجزای بدن از هم جدا میشوند همچنین بررسی‌ها نشان می‌دهد مصرف چهار روز کراک باعث می‌شود که اثرات آن به مدت ۷ سال در فرد باقی بماند و موجب اختلالات حرکتی، افزایش هذیان گویی و تضعیف حس بینایی و لامسه شود.

متأسفانه شیوع مواد روانگردان و مخدر شیمیایی در میان جوانان و به خصوص نوجوانان به موضوعی بسیار خطرناک تبدیل شده تا جایی که هم اکنون ۱۴ درصد مدارس کل کشور در معرض آلودگی به موادمخدر، سیگار و الکل قرار دارند و آخرین تحقیقات حاکی از تجربه حداقل یکبار مصرف سیگار ۵/۳ درصد، حداقل یکبار مصرف مواد مخدر ۰/۵درصد و تجربه حداقل یکبار مصرف الکل، ۲/۱ درصد دانش‌آموزان کشور است.


+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 11:7 PM |
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.
تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.
(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ
و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .
4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .
به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .
سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .
این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.
انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.
دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم
(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.
احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.
به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
انگشت شصت نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .

و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.


+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 11:2 PM |
1) مساحت مـــربع = یـــک ضلع × خـــودش
محیــط مـــربــــع = یک ضلع × 4
2) مساحت مسـتطیـــــــل = طـول × عـرض
محیط مستطیل = ( طول + عرض) × 2
3) مساحت مثلث = ( قاعده × ارتــــــفاع ) ÷ 2
محیط مثلث = مجموع سه ضلع
4) مساحت مثلث متساوی الاضلاع = ( قاعده × ارتفاع ) ÷ 2
محیط مثلث متساوی الاضلاع = یک ضلع × 3
5) مساحت مثلث متساوی الساقین = ( قاعده × ارتفاع ) ÷ 2
محیط مثلث متساوی الساقین= مجموع سه ضلع
6) مساحت مثلث قائم الزاویه = ( قاعده × ارتفاع ) ÷ 2
محیط مثلث قائم الزاویه = مجموع سه ضلع
7) مساحت ذوزنقه = ( قاعده بزرگ + قاعده کوچک ) × نصف ارتفاع
محیط ذوزنقه = مجموع چهار ضلع
8) مساحت لوزی = ( قطر بزرگ × قطر کوچک ) ÷ 2
محیط لوزی = یک ضلع × 4
9) مساحت متوازی الاضلاع = قاعده × ارتفاع
محیط متوازی الاضلاع = مجموع دو ضلع متوالی × 2
10) مساحت دایره = عدد پی ( 14/3 ) × شعاع × شعاع
محیط دایره = عدد پی ( 14/3 ) × قطر
11) مساحت کره = 4 × 14/3 × شعاع به توان دو
حجم کره = چهار سوم × 14/3 × شعاع به توان سه
12) مساحت بیضی = (نصف قطر بزرگ × نصف قطر کوچک ) × 14/3
13 ) محیط چند ضلعی منتظم = یک ضلع × تعداد اضلاعش
14 ) حجم مکعب مستطیل = طـول × عـرض × ارتفاع
حجم مکعب مربع = قاعده × ارتفاع ( طول یال×مساحت یک وجه)
15 ) حجم هرم = مساحت قاعده ی هرم × ارتفاع هرم× یک سوم
16) مساحت جانبی استوانه = محیط قاعده × ارتفاع حجم استوانه = مساحت قاعده × ارتفاع
سطح کل استوانه = سطح دو قاعده + مساحت جانبی ( مساحت مجموع دو قاعده + ارتفاع × پیرامون قاعده )
17) مساحت جانبی منشور = مجموع مساحت سطوح جانبی
مساحت کلی منشور = مجموع مساحت دو قاعده + مجموع مساحت سطوح جانبی

18) حجم مخروط = مساحت قاعده × یک سوم × ارتفاع


+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 10:55 PM |
بیلیون = 10به توان 9
تریلیون =10 به توان 12
كوادریلیون =10 به توان 15
كونیتیلیون =10 به توان 18
سكستیلیون =10 به توان 21
سپتیلیون =10 به توان 24
اكتیلیون =10 به توان 27
نونیلیون =10 به توان 30
دسیلیون =10 به توان 32
اندسیلیون =10 به توان 36
دیودسیلیون =10 به توان 39
تری دسیلیون =10 به توان 42
كوتوارد دسیلیون =10 به توان 45
كواین دسیلیون =10 به توان 48
سكس دسیلیون =10 به توان 51
سپتن دسیلیون =10 به توان 54
اكتودسیلین =10 به توان 57
نووم دسیلیون =10 به توان 60
ویجنیتیلیون = 10 به توان 61
+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 10:45 PM |
اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 3:41 AM |

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

****
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست

حتی دل دماوند، آتشفشان ندارد

****
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

****
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

****
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

****
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد

نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

****
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

****
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است

اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

****
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

****
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

****
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی

بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 7:0 AM |

روزی شیطونکی به خانه من آمد. بق کرده بود. دستش را گرفتم و او را جلوی خود نشاندم. دستانش را در دو دستم گرفتم و گفتم چشمانت را ببند. غبار دوده های سیاه را از چشمانش با دو دستم برداشتم و گفتم حالا چشمانت را باز کن. چشم گشود. برق فرشته ای مهربان و دلشکسته در چشمش بود. گفتم ای شیطون تو که فرشته ای! لپش را بوسیدم و بردمش حمام و پاک شستمش. لباس سفیدی به تنش کردم. خسته بود. کنارش سر به بالین گذاشتم و دستش را در دستم گرفتم تا خوابش برد. آن شب همانجا کنار فرشته خوابم برد و صبح که بیدار شدم او دیگر آنجا نبود. و بوسه ای شیرین بر چشمانم حس می کردم. انگار دوستانش آمده بودند و او را با خود برده بودند. هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شوم که کسی مرا بوسیده است. شاید خود اوست. فرشته ها اگر در دعوای با شیطونک ها دوده ای شوند نه چشمشان از برق می افتد و نه قلبشان را دوده می گیرد و همیشه بوسه هایشان شیرینی بوسه ی یک فرشته را دارد.
من به فرشته ها ایمان دارم

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 6:57 AM |
من حسینم ، پناهیم .
خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش ، همه ی عشقاش ، همه ی درداش ، تنهاییاش .....
وقتیم نبودم ، مال شما .
اگه دوست داری با من ببین
یابذار باهات ببینم
با من بگو
یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ، .... ها ؟

 

حرمت نگه دار دلم ، گلم ،
کاین اشک خونبهای عمر رفته من است
میراث من ، نه بقید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون.
کتیبه های خطوط قبائل دور ،
این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است
هر شب گرسنه میخوابید
چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش

 

پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریسیت بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسیهایش
دو دو تا .... چهار تا .... چار چار تا .... شونزده تا..... پنج چنج تا ....

در یازده سالگی پا به دنیای عجیب کفش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
بابوی کنده ی بد سوز و نفت و عرقهای کهنه ....
آری دلم ، گلم
این اشکها خونبهای عمر رفته من است
میراث من .

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود
تا بدانم ، بدانم ، بدانم
به وام وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم .. و میرفتم ... و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو
متبرک شده به آتش سیگار متبرک معلون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
.... و یکی یکی مردم ... بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود . .... نبود ؟
پس دل گره زدم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

مسیح به جُلجُتا به صلیب نمی شد
و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود .
پس رسوب کردم با جیبهای پر از سنگ به ته رودخانه اولز همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار ، دلم ! ، گلم !
اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه میکنند
پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون ان درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه .
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
...
من در همین پنجره معصومیت ادم را گریه کردم
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چرا برده ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه ی کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم یکجا همه ی رازهایم را
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای موهایم

آری ... دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار
کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند ؟
تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد .
آری ... دلم ! ، گلم !
ورق بزن مرا
و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن

                                  حسین پناهی

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 1:38 PM |
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست...

هول هولکی و دم دستی....

این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.

این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند ، خاطره نمی شود...

فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی...

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است....

پر از رنگ و بو ...

این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی ،...

برای جوکهای خنده دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز....

برای خاطره های دم دستی...

اولش هم حس خوبی به تو می دهند. ..

این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ ؛

می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی...

فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر...

یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای...!!!

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است...

باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی. ..

باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی...

باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک ...!!!

خوب نگاهش کنی ،...

عطر ملایمش را احساس کنی...

و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی ...

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 1:15 PM |

52 ساله فهميده ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته "از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است.
54 ساله فهميده ام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري .
12ساله فهميده ام که نبايد بگذاري حتي يک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگويي "دوستت دارم".
61 ساله فهميده ام که وقتي گرسنه ام نبايد به سوپر مارکت بروم .

38 ساله فهميده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند.
20 ساله فهميده ام که وقتي مامانم ميگه " حالا باشه تا بعد " اين يعني " نه"
7 ساله فهميده ام که من نمي تونم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس ها روي آن است بروم و مشغول تماشاي عکس ها نشوم.
42 ساله فهميده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند .
64 ساله فهميده ام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد مي زنند ، من مي ترسم .
5 ساله فهميده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک "زندگي خوب"حرکت مي کنند که از کنار آن رد مي شوند .
72 ساله فهميده ام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم ، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد .
29 ساله فهميده ام که اگر عاشق انجام کاري باشم،آن را به نحو احسن انجام مي دهم .
48 ساله فهميده ام که بيش ترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته ام .
38 ساله فهميده ام که مديريت يعني: ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه.
34 ساله فهميده ام که اگر دنبال چيزي بروي بدست نمي آوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد .
29 ساله فهميده ام که در زندگي بايد براي رسيدن به اهدافم تلاش کنم ولي نتيجه را به خواست خدا بسپارم و شکايت نکنم.
29 ساله فهميده ام که عاشق نبودن گناه است.
31 ساله فهمیده ام هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش ميخوابه، من بايد آدم درستى باشم .
42 ساله فهميده ام مبارزه در زندگي براي خواسته هايت زيباست اما تنها در کنار کساني که دوستشان داري و دوستت دارند!
27 ساله فهميده ام که وقتي طرف مقابل داد ميزند صدايش به گوشم نميرسد بلکه از ان رد مي شود.
50ساله فهميده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعي اونه که هميشه و در همه حال به شريکش هم فکر کنه بي منت.
35 ساله فهميده ام براي بدست آوردن چيزي که تا بحال نداشتي بايد بري کاري رو انجام بدي که تا بحال انجامش نداده بودي
36 ساله فهميدم كه اگر عشقي رو از دست دادي ديگه نمي توني بدست بياريش چون هيچ چيز مثل سابق نيست! و سعي كني كه فقط ازش به نيكي ياد كني!
30 ساله فهميدم كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعد ها غصه فرصت هایي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري و بعضي وقت ها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشه.
31 ساله من هنوز چيزي نفهميدم! فعلا قضيه خيلي مبهمه.
34 ساله فهميدم روي هيچ عقيده اي تعصب نداشته باشم چرا كه چند سال بعد ممكنه برام مسخره و خنده دار بشه و هيچ عقيده اي رو مسخره نكنم چرا كه شايد سال ها بعد آرمان زندگيم بشه.
30 ساله من فهميدم كه هيچ وقت اون چيزي رو كه مي خواهي به دست نمي آري و وقتي هم كه بدست آوردي ديگه اون رو نمي خواهي .
37 ساله فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز اونقدر که فکر میکنیم مهم نیست بجز کسی که دوسش داری...

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 5:16 PM |
همراه شو عزيز تنها نمان به غم

کين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمي‌شود...

گرگ ها خوب بدانند در اين ايل غريب

 گر پدر مرد تفنگ پدري هست هنوز

 گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند

توي گهواره چوبي پسري هست هنوز

 آب اگر نيست نترسيد که در قافله مان 

 دل دريايي و چشمان تري هست هنوز...

تو مپندار كه مردان خدا تشنه شدند

 يا كه مردان قبيله، هدف دشنه شدند

 ما نه از مرگ بترسيم، نه از شمر و يزيد

چون كه از جانب حق، باد كرامات وزيد

پسر كوچك گهواره چوبي برخاست

پرچم كاوه آهنگر ما، دين خداست

پرچم سبز پدر،در كف او

همه مردان خدا، پشت سرش، در صف او ...

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 5:9 PM |

مترسک ناز مي کند !
کلاغ ها فرياد مي زنند !
و من سکوت مي کنم ... !
اين مزرعه ي زندگي من است !
خشک و بي نشان
فقط...
فقط!
یادم باشد!
اگر در این دنیای وانفسا...
کسی هست
که با دیدنش رنگ رخسارم عوض می شود!
و صدای قلبم
آبرویم را به تاراج می برد
نمی خواهم مال من باشد...
آرزو دارم
فقط باشد...
زندگی کند...
لذت ببرد...
و نفس بکشد

راستی ارزوی تو چیست!؟

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 5:5 PM |
گردن آويز دروغ:
واي كه حقيقت چقدر ساده و سخته...
خيلي وقتها به دروغ گفتن،پناه ميبريم كه زير بارون سرد حقيقت يخ نزنيم...
عجيبه! مسخره است! ميدونم....

داستانهاي خيليها انقدر واقعيه كه دلمون ميخواد اونجا باشيم... همونطوري باشيم...
ولي...
آتيش دروغ هرچقدر هم كه زيبا باشه حقيقتش دست و دلتو ميسوزنه

اينجا يا اون دور دورا ... دروغ گفتن ساده است... ولي... واقعا سادست؟؟؟... واسه گوينده شايد ولي براي شنونده و خواننده ،نه

اگه باورش كنه،باهاش زندگي كنه... و وقتي ميرسه به پارادايز ... همه چي مسخره تر از همه جاها باشه...
اونوقت...

واي كه چقدر اذيتم ميكنه !!!...،اين همه دروغ كه ميشنويم
و سر تكون ميديم ...آها.. چه با حال..عجب!!!بيشتر اذيتم ميكنه... و دروغگو با افتخار از ته دل حال ميكنه و ميخنده...
تو حرفت را بزن!
چکار داری که باران نمی بارد
اینجا سالهاست که دیگر به قصه های هم گوش نمی دهند ...
جسم من و تو بازیچه دست انان است
دست خودشان نیست ,
به شرط چاقو به دنیا آمده اند!
و تا پیراهنت را سیاه نبینند باور نمی کنند ...
چیزی از دست داده باشی ...
.
.
.
گفتني ها رابايد گفت حتي اگه در قالب احساس باشند...
گفتني ها کم نيست منو تو کم گفتيم...

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 11:36 PM |
در آزاد راهي تاريك و سوت و كور ،خنكاي باد در موهايم

هوا آكنده از بوي تند كاليتاس **(نوعي مخدر گياهي)

در فاصله اي دور پيش رو ،نور لرزان چراغي را ديدم

سرم سنگين شد و چشمانم سياهي رفت

ناگزير بودم كه شب را توقف كنم

آنجا دختري در ميانه در ايستاده بود

صداي زنگ ورود به هتل راشنيدم با خودم در اين فكر بودم

كه اين مي تواند بهشت باشد يا مي تواند جهنم باشد

سپس شمعي روشن كرد و راه را بمن نشان داد

پائين راهرو صداهائي بود

فكر كنم كه شنيدم مي گفتند

به هتل كاليفرنيا خوش آمدي

چه جاي دل انگيزي

چه صورت دوست داشتني اي

اتاقهاي زيادي در این هتل كاليفرنيا

تمام طول سال خواهيد يافت

ذهن او بسان توري نازك پيچيده شده اي است، او صاحب اين مرسدس است

پسرهاي خيلي زيبائي را از آن خود كرده كه دوست خطابشان مي كند

وه ، كه چگونه در حياط پايكوبي ميكنند ، تابستان گرم و دلچسب

بعضي مي رقصند كه به خاطر بسپارند

بعضي مي رقصند كه فـــــــراموش كنند

سپس پيشخدمت را صدا زدم

لطفا" شراب مرا بياوريد

او گفت كه از 1969 آن مشروب را اينجا نداشته ايم

و همچنان آن صدا ها از دور دست فرياد مي زنند

در نيمه هاي شب بيدارت مي كنند

تا بشنوي كه مي گويند

به هتل كاليفرنيـا خوش آمدي

چه جاي دل انگيزي

چه صورت دوست داشتني اي

آنها به خوشي در هتل كاليفرنيا روزگار را مي گذرانند

عذر تو چه تصادف جالبي را به دنبال داشت

آينه هاي روي سقف

شامپاين عالي در (ظرف) يخ

دختر گفت كه ما با ميل خود در اينجا زنداني هستيم

در اتاق رئيس هتل

براي جشن دور هم جمع شدند

با چاقوهاي فلزي خود ضربه مي زدند

اما قادر به كشتن آن شرير نبودند

آخرين چيزي كه به ياد مي آورم

در حال دويدن به سوي در بودم

مي بايست راه برگشت

به جائي كه قبلا" بودم را پيدا مي كردم

مسئول شب گفت : آرام باش

ما براي پذيرا شدن اينجا هستيم

شما مي توانيد هر زمان كه مايليد قصد رفتن كنيد

اما هرگــــــــــــز نمي توانيد اينجا را ترك كنيد

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 10:21 AM |
هر شب در روياي خود
تو را مي بينم. تو را احساس مي كنم .
اينگونه است كه ميدانم ادامه ميدهي .
از اين مسافت دور
و فاصله اي كه بين ماست
آمده اي كه نشان دهي ادامه ميدهي.
نزديك،دور،هر جا كه باشي
باور دارم كه اين قلب حتماً به پيش خواهد رفت
زماني اين در را بيشتر باز ميكني
و اينجا در قلب من خواهي بود
و قلبم بي وقفه به پيش خواهد رفت
عشق قادر است يكبار ما را لمس كند
و براي هميشه ادامه خواهد داشت
و تا زماني كه نرفته باشيم هرگز رهايش نكن
عشق جائي بود كه عاشقت شدم
لحظه اي واقعي كه در زندگي به چنگ آوردم
ما هميشه ادامه خواهيم داد
عشقي وجود دارد كه از بين نخواهد رفت
تو اينجا هستي،چيزي وجود ندارد كه از آن در هراس باشم.
و من ميدانم كه قلبم به پيش خواهد رفت
براي ابد همينگونه خواهيم ماند
در قلبم آسوده هستي
و قلبم بي وقفه به پيش خواهد رفت
+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 9:36 AM |
او فرزند زمین‌داری ثروتمند بود. پدرش می‌خواست که او علوم دینی تحصیل کند و در روحانیت به موفقّیت برسد. ولی به پیشنهاد دالامبر که مشهورترین ریاضیدان فرانسوی در آن زمان بود، به تحصیل ریاضیات در کنار خود او پرداخت.
لاپلاس پدیدآورنده معادله لاپلاس است که به نام خود او نامیده شده‌است. ولی تبدیل لاپلاس که فقط به افتخارش نامیده شده، در اصل توسط لئونارد اویلر پدیدار شد و لاپلاس این انتقال را در آثارش در مورد نظریه احتمالات به کار برده‌است.
گذشته از معادله لاپلاس که در تمام شاخه‌های ریاضی فیزیک استفاده می‌شود، نگاشت خطی دیفرانسیلی لاپلاس نیز به نام او نامیده شده‌است. او سال ۱۸۰۶، لقب اشرافی کنت گرفت و در سال ۱۸۱۷ پس از بازگشت بوربون‌ها به لقب مارک دست یافت.
پییر سیمون لاپلاس در بیست و سوم مارس ۱۷۴۹ در حوالی «پون لوک» فرانسه متولد شد. پدرش دهقان فقیری بود و از کودکی خودش اطلاعی در دست نیست. لاپلاس از جمله مؤثرترین دانشوران در طول تاریخ می‌باشد. او به محض اینکه ریاضیدان مشهوری شد و افتخاراتی کسب نمود اصل و نسب خود را مخفی نگاه می‌داشت. مشهور است که لاپلاس برای ملاقات دالامبر ریاضی دان با ارزش در یکی از روزهای سال ۱۷۷۰ به خانه او می‌رود و با وجود توصیه‌هایی که ارائه می‌دهد کمک قابل توجهی از طرف ریاضیدان بزرگ نسبت به او نمی‌شود. لاپلاس مأیوس نمی‌شود و نامه‌ای برای دالامبر می‌فرستد و در آن افکار خویش را درباره اصل مکانیک شرح می‌دهد. دالامبر به محض خواندن نامه نویسنده را احضار می‌کند و به او می‌گوید چنانچه ملاحظه می‌کنید من به توصیه و سفارش ترتیب اثر نمی‌دهم ولی شما برای شناساندن خود وسیله خوبی به دست آوردید. دالامبر فوراً لاپلاس را به سمت استاد مدرسه نظامی پاریس انتخاب می‌کند. در مرحله اول لاپلاس نوشته‌هایی درباره مسائل حساب انتگرال، اخترشناسی، ریاضی کیهان‌شناسی نظریه بازیهای بخت آزمایی و علیت تألیف کرد. در این دوره سازنده وی سبک و شهرت و موضع فلسفی و برخی شیوه‌های ریاضی خود را ساخته و پرداخته کرد و برنامه‌ای برای پژوهش در دو زمینه- احتمالات و مکانیک آسمانی- تنظیم نمود که بقیه عمر را به کار ریاضی درباره آنها پرداخت. در مرحله دوم در هر دو زمینه به بسیاری از نتایج عمده رسید که به سبب آنها مشهور است و بعدها آنها را در رساله‌های بزرگ خود مکانیک سماوی (۱۷۹۹-۱۸۲۵) و نظریه تحلیلی احتمالات (۱۸۱۲) گنجانید. اطلاع از بخش اعظم این مسائل به وسیله شیوه‌های ریاضی ای صورت گرفت که او در آن زمان یا قبل از آن، به وجود آورد و ابداع کرده بود. مهم‌ترین آنها عبارت‌اند از توابع مولد، که از آن پس به نام وی خوانده شدند. بسط، که آن نیز در نظریه دترمینان‌ها به نام وی گردید، تغییر مقادیر ثابت به منظور رسیدن به راه حل‌های تقریبی در انتگرال گیری عبارتهای اخترشناسی و تابع گرانشی تعمیم یافته ک بعدها با دخالت پواسون به صورت تابع پتانسیل برق و مغناطیس قرن نوزدهم در آمد. همچنین در طی همین دوره بود که لاپلاس به سومین حوزه علایقش- یعنی فیزیک که با همکاری لاووازیه در زمینه نظریه گرما بود، وارد گردید و تا حدودی در نتیجه آن همکاری بود که وی تبدیل به یکی از اعضای مؤثر حلقه درونی مجمع علمی شد.
اولین مسئله مورد توجه لاپلاس دنبال نمودن کار نیوتن بود زیرا نیوتن قانون اصلی مکانیک آسمانی را یافته بود و لاپلاس می‌خواست این قانون را در مورد تمام اجسام منظومه شمسی به کار برد. لاپلاس شروع به تعیین قوانین مکانیک سیارات کرد تا نشان دهد که این اجسام مانند سایر اجسام تابع قوانین فیزیکی هستند. اولین موضوعی که لاپلاس نزد خود مطرح می‌کند موضوع ثبات دستگاه شمسی است که آیا به وضعی که داراست می‌ماند یا بالاخره ماه روی زمین سقوط می‌کند و سیارات بر جرم خورشید پرتاب شده و معدوم می‌گردند. نیوتن هم این سؤال را مطرح کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که باید گاهگاهی دست خداوند در کار بیاید و حرکات آنها را به جریان عادی برگرداند ولی لاپلاس گفت اگرچه وضع سیارات نسبت به خورشید تغییر می‌کند ولی این تغییرات تناوبی است. لاپلاس تمام این اکتشافات را تحت عنوان «مکانیک آسمانی» منتشر ساخت ولی چون فهم مطالبش برای همه کس مقدور نبود لذا تصمیم گرفت کتابی دیگر بنویسد که مردم عادی هم از آن بهره مند گردند. این کتاب تحت عنوان «شرح دستگاههای جهانی» منتشر شد. لاپلاس علاوه بر نجوم و ریاضیات استادی عالیقدر در علم فیزیک بود و درباره لوله‌های موئین و انتشار امواج صوتی مطالعه فراوانی داشت. از مهم‌ترین آثار لاپلاس «تئوری تحلیلی احتمالات» را که در سال ۱۸۱۲ نوشته‌است می‌توان نام برد.
لاپلاس را که دانشمندی بی همتا می‌توان گفت متأسفانه نسبت به تمام حکومتهایی که پی در پی عوض می‌شدند تملق می‌گفت و از آنها استفاده می‌کرد در مقابل ناپلئون تا زانو تعظیم می‌کرد و به همین علتها بود که از طرف امپراتور به مقامهای کنت- سناتور- ریاست مجلس سنا انتخاب شد با وجود اینها وقتی ناپلئون اسیر شد به او پشت کرد و به عزلش رأی داد و خود را در دامان لوئی هجدهم انداخت و از طرف او به سمت رئیس کمیته تجدید تشکیلات مدرسه پلی تکنیک و عضو مجلس اعیان انتخاب شد. لاپلاس با تمام این اوصاف جوانان را تشویق و کمک می‌کرد به طوری که روزی یکی از اکتشافات جوان ناشناسی به نام «بیو» از طرف آکادمی مورد تمجید قرار گرفت او را نزد خود خواند و معلوم گردید لاپلاس قبلاً این اکتشاف را مورد مطالعه قرار داده‌است. لاپلاس اواخر عمر را در «آرکوی» نزدیک پاریس در عمارت ییلاقی خود که نزدیک برتوله بود گذرانید. او روز پنجم مارس ۱۸۲۸ در هفتاد و هشت سالگی درگذشت در حالیکه آخرین حرف او این بود: «آنچه می‌دانیم ناچیز و آنچه نمی‌دانیم عظیم و وسیع است.»

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 5:32 AM |
مردی درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله‌اش تكه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط می‌اندازد.

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود. در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.

وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می‌كنند؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی‌توانست سخنی بگوید، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین. و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود: دوستت دارم پدر !

روز بعد مرد خودكشی كرد!

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 11:3 AM |
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

و به آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آموخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"    

                                                         "برتولد برشت"

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 5:37 AM |
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 5:26 AM |
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما این پسر خیلی بی حالی است!
من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: این بچه ها یه مشت آشغالن!
او به من نگاهی کرد و گفت: هی ، متشکرم! و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم: پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری! مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: مرسی.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا وسایل او را به خانه نیاورد.
مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.
من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن .

                                                                      اثر پروانه ای

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 5:17 AM |
یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 5:6 AM |
یادتان باشد اگر مردم عزاداری کنید
 بر سر و صورت بکوبید و خود آزاری کنید
 آبروها برده اید از من در ایام حیا ت
 لااقل حالا که مردم آبروداری کنید
 من که میدانم در آنجاتان عروسی ها به پاست !
 لااقل در مجلس ختمم کمی زاری کنید
 می کنم تقدیمتان متن وصیتنامه را
 تا پس از اجراش احساس سبکباری کنید
 اول اینکه در شب هفت و چهل هنگام شام
 باید از آوردن اولاد خودداری کنید
 شام ختم دوستانم هیچ تعریفی نداشت
 ران و سینه ی مرغ مارا خوب سوخاری کنید
 وای اگر گردو نباشد لای خرماهای من !
 فکر خرما و خطیب و مسجد و قاری کنید
 ثا نیا مشکی بپوشید و چهل شب ریش را
 تا به زانو هم اگر آمد پرستاری کنید
 از وصا ل تیغ و صورت ما معذب می شویم
 فوق فوقش ریش را یک ذره ستاری کنید
 ثا لثا حج و نماز و روزه ی سی سا ل را
 باید از شیخی برای من خریداری کنید
 رابعا یک عده بازاری طلبکار منند
 باید از بازاریان اعلام بیزاری کنید
 البته اول بپردازید اقساط مرا
 بعد از آن اعلام بیزاری ز بازاری کنید
 خامسا از شعرهای من کسی حظی نبرد
 مردم کج ذوق را در فهم آن یاری کنید
 یکدگر را از چه رو جر می دهید ای دوستان؟
 بر سر نعشم نباید نا بهنجاری کنید
 من به کل مردم ایران تعلق داشتم
 پس برایم چاله ای مرغوب حفاری کنید
 بوی گند لاشه ام پیچید در گوش فلک
 شاعرم ، برگ چغندر نیستم کاری کنید
 شستشوی مرده آن هم پیش چشم دیگران؟
 وای اگر با نعش من اینگونه رفتاری کنید
 شیخ فضل الله نوری را به دار آویختید
 لاأقل از نوری شاعر هواداری کنید
 من نمی خواهم خیابانی به نام من کنند
 نام ما را روی سنگ قبر حجاری کنید
 اعتماد کاملی دارم به زن اما شما
 نشنوم با همسرم یک لحظه غمخواری کنید
 از فشار قبر می ترسم سپیدی کفن
 زرد گردد رنگ آن را کاش زنگاری کنید
 مثل سگ می ترسم از کنکور تشریحی مرگ
 ای نکیر و منکر شبکار عیاری کنید
 مرگ در راه است ای دختر پسرهای جوان
 قبل هرگونه تماسی صیغه ای جاری کنید
 با زبان خونچکان داس ، عزرائیل گفت :
 روح را باید برای مرگ پرواری کنید
 عرضمان را درز می گیریم با این توصیه
 ملت در صحنه استکبارآزاری کنید!

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 10:8 AM |
اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.
  جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
 ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
 هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی.
 کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
 توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
 افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند  .
 امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .
 بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد  . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
 هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .
 عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 9:49 AM |
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مرد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 9:45 AM |
ای پروردگار بزرگ ، خداوند نیاکان من ، ای آفتاب و ای خدایان این قربانیها را از من بپذیرید و سپاس و نیایش مرا نیز در ازای عنایاتی که نسبت به من فرموده و در همه زندگانیم به وسیله علایم آسمانی ، نوای پرندگان و ندای انسان ارشادم کرده اید که چه باید بکنم و از چه کارها احتراز نمایم .به خصوص قدر شناسی بی حد و قیاس دارم که هیچ گاه مرا از یاری و حمایت خود محروم نداشته اید و هرگز حتی در حین نهایت کامیابی باز مقهور غرور نشده ام . اکنون از درگاه متعال شما در خواست دارم زندگی فرزندانم ، زن ، دوستانم و وطنم را قرین نیکی و سعادت بدارید و مرگ مرا هم مانند زندگانیم توام با عزت و افتخار .
پسران من و شما ای دوستانم ، پایان عمر من فرا رسیده است . من این حالت درگذشت را بنا بر آثار و قراینی درک می کنم . وقتی که از میان شما رفتم باید به وسیله گفتار و عمل نشان دهید که مرد سعیدی بوده ام .هنگامی که کودک بودم و باز در اوان جنوانی و روزگار سالخوردگی از نعمتها و خوشیهای هر یک از آن مراحل نیک برخوردار شده ام ، با مرور زمان بر قدرتم پیوسته افزوده شده است اما در زمان کهولت نا توان تر از عهد جوانی نبوده ام و به خاطر ندارم اقدام به کاری کرده باشم و یا چیزی طلب نموده باشم ولی کامیاب نشده باشم .به علاوه دوستانم را به وسیله نیکیها بهره مند و خوشبخت و دشمنان خود را خوار و زبون کرده ام و این سرزمین نیاکان خویش را که پیش از من نام و نشانی در آسیا نداشت به اوج ترقی و تعالی رسانیده ام و حتی یکی از کشورهای مسخر خویش را از دست نداده ام . در سراسر زندگی به آنچه خواسته ام رسیده ام و همواره نگران که مبادا به شکستی دچار آیم یا خبر نکبت باری بشنوم و همین بیم و نگرانی مانع از آن شد که به شیوه سبک سران زیاده از خود راضی و غره شوم . اینک که از میان شما می روم پسرانم را باز می گذارم ،همان فرزندانی که هدیه خدائی اند . وطن خود و دوستانم را سرفراز می گذارم و می گذرم . شکی نیست که همگان مرا خوش بخت خواهند پنداشت و یاد مرا ارجمند و گرامی خواهند داشت . اکنون باید دستوراتی راجع به کشورم و دستگاه پادشاهی خویش بدهم تا پس از درگذشتم میان شما اختلافی پیش نیاید . ای پسرانم ، من هر دو شما را یکسان دوست دارم . اما فرزند ارشدم را که بر اثر عمر طولانی تر تجربیات بیشتری دارد رهبر جرگه آزاد مردان و راهنمای کار و عمل بر می گزینم . خودم نیز در وطنم که خانه عزیز همه ماست به همین گونه بار آمده ام که در قبال بزرگتران ، برادران و هم وطنانم در شهر یا جلسات و یا در حین مذاکرات گذشت و مدارا نمایم . هر دو شما را هم به همین سان پرورش داده ام که نسبت به بزرگتران خود احترام نمایید و دیگران که از شما جوان ترند شرط و ادب و احترام را رعایت نمایند . اینها موازین و قواعدی است که به دست شما می سپارم و آن حاصل تجربه های زندگی و موافق با عادات و رسوم ملی و جزو آیین ماست .
 ای کمبوجیه ، پادشاهی توراست و این عین مشیت خداوندی است و تا آنجا نیز که به خودم مربوط است و به تو ای تانا اوکسار ( بردیا )حکومت خطه های ماد ، ارمنستان و کادوسیان را می سپارم . هر چند که پهناوری حصه برادر ارشدت بیشتر است و او عنوان شاهی نیز دارد تو با یان سه قطعه سهم خویش به عقیده من خوشی بیشتری خواهی داشت و گمان نمی کنم که از اسباب کامیابی و رفاه چیزی کم و کسر داشته باشی . آنچه دل و جان آدمی را وجد و جلا می بخشد در اختیار توست اما به آنچه دور از اختیار و دسترسی است ولع نمودن و غم گرفتاریهای بسیار داشتن ، از رشک کامیابیهای من دمی نیاسودن ، در راه دیگران چاه کندن و یا خود در دام بلا افتادن ، اینها نصیب و بار برادر تاج دار توست و موانعی است که مجال و فراغتی برای آسایش او باقی نخواهد گذاشت و تو ای کمبوجیه خود بهتر می دانی و گفتن من لزومی ندارد که آنچه تخت و تاجت را حفظ کند این عصای شاهی من نیست بلکه وجود یاران صدیق و وفا دار است . صداقت آنها نگهبان حقیقی تو وو مایه اقتداری است که هیچگاه بی هوده نخواهد بود . ولی همیشه در این اندیشه باش که درستی و وفا مانند علف صحرا به خودی خود رشد و نما ندارد ، زیرا اگر نهادی بود در همه افراد یکسان مشاهده می گردید . چنان که خاصیت تمام مواد طبیعی نسبت به همه افراد بشر مساوی است . هر رهبری باید پیروانی صدیق برای خود فراهم سازد و این منظور با تهدید و زور حاصل شدنی نیست بلکه لازمه آن احسان و مهربانی است .خداوند رشته محکم برادری را استوار فرموده است که اثرات و نتایج بی شمار دارد . شما نیز رفتار خود را بر این قاعده آسمانی نهاده آن را وسیله مهر ورزی متقابل قرار دهید . هر گاه چنین کنید هیچ قدرتی دیگر بر نیروی دو برادر چیرگی نخواهد یافت . آن کسی که در فکر برادر است به خویش نیکی می رساند . چه کس دیگری به قدر برادر خواستار بزرگی و سربلندی برادر است ؟ و چه کسی به وسیله ای دیگر مگر اقتدار برادر مصون از خطر ؟ ای تانا اوکسار مبادا هیچ کس بهتر و بیشتر از تو نسبت به برادرت اطاعت نماید و در حمایت وی از تو کوشا تر باشد . برکات قدرت او و یا ادبار و بدبختی او زودتر از هر کس به تو خواهد رسید . پس خودت انصاف بده که در ازای کمترین محبت از کدام ناحیه خیر و خوشی بیشتری انتظار توانی داشت و در مقابل مدد و حمایت خودت یاری و حمایت بیشتر ؟ آیا سخت تر از سردی و برودت بین دو برادر چیزی هست ؟ کدام قدر و احترامی گرامی تر از احترام متقابل دو برادر می شود ؟ ای کمبوجیه تو نیز بدان که فقط برادری که در قلب برادر کانون محبتی دارد از مکر و فسون مردم زمانه مصون خواهد بود . ای هر دو فرزندم شما را به خدایان اجداد خویش سوگند می دهم که اگر به خوشنودی خاطرم علاقه دارید با هم خوب باشید و خیال نکنید چون از میان شما بروم پاک نیست و نابود شده ام . شما با دیدگان ظاهری خود هیچگاه روحم را ندیده اید اما همواره شاهد اثراتش بوده اید . ایا ندیده اید که روح مقتولان چه اتشی در جان جنایت کاران می افکند و شراره انتقام چه طوفانی در وجود تبهکاران بر می انگیزد ؟ آیا خیال می کنید اگر آدمیان می دانسته اند که ارواح آنها هیچگونه قدرتی ندارد باز احترام و ستایش مردگان دوام می یافت ؟
ای فرزندانم بدانید که هستی روح انسان فقط تا وقتی نیست که در این تن فانی است و تا از بدن رفت ، نابود می شود . نه ، به عقیده من تا موقعی که روح در کالبد ماست مایه زندگی تن است و این تصور به نظر من دور از امکان که با جدایی از بدن بی جان ، روح نیست و نابود می گردد . برعکس پس از رهایی از تن که سرانجام پاک و منزه و از بندها آزاد می شود به عالی ترین مدارج عضم و تعالی خواهد رسید . وقتی که بدن ما به حالت انحلال افتاد هر یک از اجزای ترکیبی آن به عنصر اصلی خود باز می گردد . در هر حال خواه روح فانی شود یا باقی بماند ، باز دیدنی نیست . ملاحظه کنید این دو عامل توامان کامل ، یعنی مرگ و خواب چه شباهت عظیمی با هم دارند . در خواب است که روح انسان حد اعلای جنبه ملکوتی خود را باز می یابد و آنچه را که شدنی است و در پیش است در می یابد زیرا که در حالت خواب بیش از هر موقع دیگر روح آزاد است . پس اگر آنچه می گویم حقیقت باشد و روح فقط از بدن جدا و آزاد می شود بر شما است که در تکریم و نیایش روح من بکوشید و به آنچه اندرز می دهم رفتار کنید و اگر هم چنین نباشد و هستی روح به بقای تن بسته باشد و فانی می شود ، خداوند همواره جاودانی است و بر همه امور عالم ناظر و قادر متعال و نگهبان نظم کرداری جهان است و عظمت و خیر او به وهم و خیال در نیاید .
 ای فرزندان ، پس از خدا بترسید و هرگز در پندار و گفتار و رفتار به راه گناه نروید .بعد از پروردگار ، انتظارم از شما این است که به افراد بشر که در نتیجه زاد و ولد جاودانی هستند احترام بگذارید ، زیرا که خدایان شما را در ظلمت مستور نمی دارند بلکه کردار شما در انظار نیک هویدا است . هر گاه اعمال شما قرین نیکی و داد باشد نفوذ و قدرت شما درخشان خواهد نمود ، اما اگر در صدد صدمه و آزار یکدیگر برآیید اعتماد همگان از شما سلب خواهد شد ، چون تا معلوم شود که نسبت به کسی که بیش از همه باید احترام و محبت ورزید اندیشه آزار دارید ، هیچ کس اگر خود نیز مایل باشد باز به شما اطمینان نخواهد داشت .پس اگر سخنانم به اندازه کافی خوش اثر و نافذ باشد و به رعایت وظایف خود نسبت به یکدیگر آشنا می شوید چه بهتر و گرنه تاریخ که بهترین مربی است به شما درس عبرت خواهد داد . زیرا که والدین همواره درباره فرزندان خویش علاقه دارند و برادران نسبت به یکدیگر . اما مواردی هم بر خلاف این قاعده طبیعی پیش آمده است . از این رو خود درست بنگرید که کدام راه نتیجه بهتری داشته است و ار آن پیروی کنید که عین صلاح و رستگاری است .
 وقتی که از دنیا رفتم بدنم را در تابوت زر یا نقره و یا هر گونه حفاظ دیگری نگذارید ، بلکه هر چه زودتر دفن کنید و چه بهتر که در آغوش خاک که مادر همه نعمتهای نیک و نازنین است و نگهبان چیزهای خوب و سودمند ، آرام گیرم . من در همه عمر خود خواستار خیر و صلاح آدمیان بوده ام و بس نیکو است که در دل خاک که ولی نعمت بشر است بمانم . ایرانیان و یارانم را بر مزارم فرا آورید تا شریک آسودگی و سعادتم باشند و تهنیتم گویند که سرانجام ، رستگار از دنیا رفته ام و دیگر بار غصه و ادبار ندارم . خواه من با خدایان قرین شوم و یا نا کام به همه آنها که هنگام دفن جنازه ام حضور دارند ، پیش از فرا رفتن به خاطر وجودی که سعادتمند زیسته است بخششها کنید و این آخرین حرفم را نیز در خاطر یسپارید : « اگر بخواهید دشمنان خود را خوار کنید ، با دوستان خویش خوبی کنید »
+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 7:48 AM |
وقتی افراد سال های طولانی شطرنج بازی می کنند، قسمت هایی از مغزشان با هم مرتبط می شود تا بتوانند به طور خودکار وضعیت بازی را با نگاه به صفحه شطرنج تشخیص بدهند و به طور شهودی حرکت بعدی را انتخاب کنند.
به طور کل می توان بازیکنان شطرنج را به دو دسته تقسیم کرد: حرفه ای ها و آماتورها. تفاوت بین آن ها هم یک ریشه اصلی دارد: تمرین و تجربه طی زمانی طولانی. اما این تمرین و تجربه چه تاثیری دارد که از یک آماتور، یک فرد حرفه ای می سازد؟ محققین جواب این سوال را به تازگی پیدا کرده اند. آن ها می گویند حرفه ای ها طی سال ها تمرین به مغزشان یاد می دهند که به نحوی متفاوت عمل کند.
محققین ژاپنی با تصویربرداری ام.آر.آی از مغز بازیکنان حرفه ای و آماتور بازی شاگی (که همان شطرنج ژاپنی ها است)، فعالیت مغزی آن ها را در برابر الگوهای مختلف چیدمان صفحه شاگی بررسی کردند. آن ها از افراد می خواستند که در برابر هر چیدمان، به حرکت بعدی خود عمیقا فکر کنند.
نتایج این مطالعه نشان داد که وقتی افراد حرفه ای به صفحه بازی نگاه می کنند، مناطقی از لوب آهیانه مغزشان که با تصاویر دیداری و حافظه اپیزودیک مرتبط است، فعال می شود. همچنین وقتی این افراد تحت فشار قرار می گرفتند تا حرکت بعدی بازی را سریع انتخاب کنند، منطقه دیگری از مغزشان به نام هسته دمی فعال می شود. هسته دمی قسمتی از مغز است که با فعالیت های معطوف به هدف فرد ارتباط دارد.
به گفته محققین، در مغز بازیکنان آماتور شطرنج چنین الگوی فعالیتی دیده نمی شود. آن ها بر این باورند که افرادی که سال ها شطرنج بازی می کنند، مداری را بین این دو قسمت از مغز خود تکمیل می کنند که به آن ها کمک می کند به سرعت حالت بازی را تشخیص بدهند و گام بعدی را انتخاب کنند.
در واقع با این تغییر در فعالیت مغزی، آن ها می توانند به نحوی شهودی، هدف گرایانه و البته با استفاده از روش تشخیص الگو، با سرعتی بالاتر و بدون نیاز به هیچ جستجوی هشیارانه ای در مغز، بازی کنند. در واقع این شهود نتیجه سال ها تمرین آن ها است و ربطی به الهام شدن ندارد که پدیده ای غیرقابل پیش بینی و بسیار نادر است.

بدین ترتیب، وقتی یک بازیکن حرفه ای به صفحه شطرنج نگاه می کند، قسمت هایی از مغزش با هم مرتبط می شوند تا به طور خودکار وضعیت بازی را شناسایی کند و باز هم به طور خودکار، حرکت بعدی را انتخاب کند. متاسفانه اگر شما هم از افراد آماتور در بازی شطرنج هستید، چنین رابطه ای در مغزتان وجود ندارد، دست کم نه تا زمانی طولانی!


+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 7:25 AM |
۱- سلول مغز یک انسان می تواند ۵ برابر اطلاعاتی که ویکی پدیا دارد را در خود نگهداری کند.
۲- بدن تان به اندازه ای گرما در عرض ۳۰ دقیقه تولید می کند که با آن می شود نیم گالون آب را جوشاند.
۳- مغز به همان میزان از انرژی که یک چراغ برق ۱۰ وات استفاده می کند، بهره می جوید.
۴- بیشتر نوزادان با چشمانی آبی به دنیا می آیند.
۵- تکانه های عصبی با سرعت ۲۷۴ کیلومتر بر ساعت به مغز وارد و از آن خارج می شوند.
۶- عطسه ها با سرعت ۱۶۱ کیلومتر بر ساعت حرکت می کنند.
۷- اسید معده به اندازه کافی قوی است تا یک تیغ ریش تراشی را حل کند.
۸- روده کوچک بزرگترین عضو درونی بدن است.
۹- راست دست ها ۹ سال بیشتر از چپ دست ها عمر می کنند.
۱۰- ناخن انگشت میانی سریع تر از ناخن باقی انگشت ها رشد می کند.
۱۱- نوزادان با ۳۰۰ استخوان متولد می شوند. بزرگسالان ۲۰۶ استخوان دارند.
۱۲- شما برای برداشتن یک قدم از ۲۰۰ ماهیچه یاری می جویید.
۱۳- پاها می توانند در حدود نیم لیتر در طول روز عرق تولید کنند.

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 7:21 AM |
گابريل گارسيا مارکز  gabriel garsia markez  بزرگترين نويسنده ي کلمبيا و نام‌آورترين نويسنده ي جهان و برنده جايزه ادبي نوبل سال 1982 ، در ششم ماه مارس 1928 ميلادي در دهکده آراکاتاکا در منطقه سانتاماريا کلمبيا متولد شد.
نوشته ي زير قسمتي از وصيت نامه اوست:
اگر براي لحظه اي خداوند فراموش مي كرد كه من پير شده ام و به من كمي ديگر زندگي ارزاني مي داشت، شايد تمام آنچه را كه فكر مي كنم بازگو نمي كردم ، بلكه تأمل مي كردم بر تمام آنچه كه بازگو مي كنم. چيزها را نه بر مبناي ارزش آنها كه بر مبناي معناي آنها ارزش گذاري مي كردم. كم مي خوابيدم. بيشتر رؤياپردازي مي كردم، در حاليكه مي دانستم كه هر دقيقه اي كه چشمانمان را مي بنديم، 60 ثانيه نور را از دست مي دهيم.
 به رفتن ادامه مي دادم آن هنگام كه ديگران مانع مي شوند. بيدار مي ماندم آن هنگام كه ديگران مي خوابند. گوش مي دادم هنگامي كه ديگران سخن مي گويند و با تمام وجود از بستني شكلاتي لذت مي بردم.
اگر خداوند به من كمي زندگي مي داد، به سادگي لباس مي پوشيدم، صورتم را به سوي خورشيد مي كردم و روحم را عريان مي كردم.
خداي من، اگر قلبي داشتم نفرتم را بر يخ مي نوشتم و منتظر طلوع خورشيد مي شدم. با اشك هايم گل های رز را آب مي دادم تا درد خارها و بوسه گلبرگهايشان را احساس كنم.
 خدای من، اگر كمي ديگر زنده بودم نمي گذاشتم روزي بگذرد بي آنكه به مردم بگويم كه چقدرعاشق آنم كه عاشقشان باشم. هر مرد و زني را متقاعد مي كردم كه محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگي مي كردم. به كودكان بال مي دادم امَا به آنها اجازه مي دادم كه خودشان پرواز كنند. به سالخوردگان مي آموختم كه مرگ نه در اثر پيري كه در اثر فراموشي فرا مي رسد.آه انسان ها، من اين همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد. من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا بر روي پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، بايد با تلخ كامي بميرم.

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 7:14 AM |
وِرسینگِتوریکس Vercingetorix از ۷۲ (پیش از میلاد) تا ۴۶ (پیش از میلاد)) فرمانده قبیله آورن از قبیله‌های سلتی بود.

او شورش گل‌ها را علیه رومیان میان سالهای ۵۳-۵۲ (پیش از میلاد) رهبری نمود.نام او در زبان گالیک معنای ابر شاه سربازان پیاده معنا می‌دهد.

ژولیوس سزار میان سالهای ۵۸ تا ۵۳ پیش از میلاد چیرگی خود را بر همه سرزمین گل (فرانسه) افکند و این سرزمین را به خاک روم پیوند زد و شورشهای گلها را نیز خواباند.ولی ورسینگتوریکس توانست گلها را با هم همبسته کند و خود را پادشاه ایشان بخواند و با پیگیری شیوه‌های پیشرفته جنگی به نبرد با رومیان برخیزد.

او از زمستان ۵۲ پیش از زایش خیزش خویش را آغاز نمود.در آغاز برخی از جمله عمویش با او مخالفت کردند ولی ورسینگتوریکس با پشتیبانی مردمان فرودست و بیچیزان به پادشاهی رسید و از سد مخالفانش گذشت.او قبیله‌های گوناگون را باهم یکی ساخت و همه قبیله‌های گل او را به عنوان فرمانده کل پذیرفتند.

او در برابر لژیونرهای رومی سیاست زمین سوخته را پی گرفت.همچنین او ترجیح می‌داد از سنگرهای طبیعی برای پیشگیری از تازش رومیان سود برده شود.سزار و سربازانش در جنگ با گلها توانستند به شهر مرکز گردآمدن قبیله دست یابند و ۴۰ هزار تن از مردم آن را کشتار کردند.در جنگ پس از آن به نام جنگ گروویا سزار از ورسینگتوریکس شکست خورد.سزار عقب نشینی کردو به دژی به نام آلزیا پناه برد.سزار با شکیبایی بر سنگربندی و برج و باروی این دژ افزود و چشم به راه نیروی کمکی رومیان نشست.سرانجام ۱۰۰ هزار نیروی کمکی برای رومیان از راه رسیدند.

ورسینگتوریکس ارتباط میان آنان و سزار را در آغاز گسست.ولی سرانجام پیروزی با سزار و سربازانش بود.ورسینگتوریکس تسلیم گشت.او را پنج سال به بند کشیدند و آنگاه در سال ۴۶ پیش از میلاد پس از یکی از جشنهای سزار خفه کردند و یا به گفته‌ای گردن زدند.

درباره زاد روز او اختلاف نظر وجود دارد.او در هفده سالگی گلها را با هم یکی ساخته بود.در فرانسه هنوز یاد و افسانه‌های او به جاست.گفته می‌شود او در بند سزار بسیار مورد آزار قرار می‌گرفت.شخصیت او در چهره پویانمای آستریکس تجلی یافته‌است.

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 7:12 PM |
گفت دانایی که گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

                           فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 6:58 PM |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخت در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی:
 از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب، آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از اين شهر سفر کن!
با تو گفتم:
 حذر از عشق ،ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نرميدم، نگسستم
باز گفتم که: تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم ...
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

                          فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 6:54 PM |
یکی از معمول ترین سئوالهائی که مطرح می شود این است که: چه کسی صفر را کشف کرد؟ البته برای جواب دادن به این سئوال بدنبال این نیستیم که بگوئیم شخص خاصی صفر را ابداع و دیگران از آن زمان به بعد از آن استفاده می کردند.

اولین نکته شایان ذکر در مورد عدد صفر این است که این عدد دو کاربرد دارد که هر دو بسیار مهم تلقی می شود یکی از کاربردهای عدد صفر این است که به عنوان نشانه ای برای جای خالی در دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) بکار می رود. بنابراین در عددی مانند 2106 عدد صفر استفاده شده تا جایگاه اعداد در جدول مشخص شود که بطور قطع این عدد با عدد 216 کاملاً متفاوت است. دومین کاربرد صفر این است که خودش به عنوان عدد بکار می رود که ما به شکل عدد صفر از آن استفاده می کنیم.

هیچکدام از این کاربردها تاریخچه پیدایش واضحی ندارند. در دوره اولیه تاریخ کاربرد اعداد بیشتر بطور واقعی بوده تا عصر حاضر که اعداد مفهوم انتزاعی دارند. بطور مثال مردم دوران باستان اعداد را برای شمارش تعداد اسبان، ... بکار می برند و در اینگونه مسائل هیچگاه به مسئله ای برخورد نمی کردند که جواب آن صفر یا اعداد منفی باشد.

بابلیها تا مدتها در جدول ارزش مکانی هیچ نمادی را برای جای خالی در جدول بکار نمی بردند. می توان گفت از اولین نمادی که آنها برای نشان دادن جای خالی استفاده کردن گیومه (") بود. مثلاً عدد6"21 نمایش دهنده 2106 بود. البته باید در نظر داشت که از علائم دیگری نیز برای نشان دادن جای خالی استفاده می شد ولیکن هیچگاه این علائم به عنوان آخرین رقم آورده نمی شدندبلکه همیشه بین دو عدد قرار می گیرند بطور مثال عدد "216 را با این نحوه علامت گذاری نداریم. به این ترتیب به این مطلب پی می بریم که کاربرد اولیه عدد صفر برای نشان دادن جای خالی اصلاً به عنوان یک عدد نبوده است.

البته یونانیان هم خود را از اولین کسانی می دانند که درجای خالی ,صفر استفاده می کردند اما یونانیان دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) مثل بابلیان نداشتند. اساساً دستاوردهای یونانیان در زمینه ریاضی بر مبنای هندسه بوده و به عبارت دیگر نیازی نبوده است که ریاضی دانان یونانی از اعداد نام ببرند زیر آنها اعداد را بعنوان طول خط مورد استفاده قرار می دادند.

البته بعضى از ریاضی دانان یونانی ثبت اطلاعات نجومی را بر عهده داشتند. در این قسمت به اولین کاربرد علامتی اشاره می کنیم که امروزه آن را به این دلیل که ستاره شناسان یونانی برای اولین بار علامت 0 را برای آن اتخاذ کردند، عدد صفر می نامیم. تعداد معدودی از ستاره شناسان این علامت را بکار بردند و قبل از اینکه سرانجام عدد صفر جای خود را بدست آورد، دیگر مورد استفاده قرار نگرفت و سپس در ریاضیات هند ظاهر شد.

هندیان کسانی بودند که پیشرفت چشمگیری در اعداد و جدول ارزش مکانی اعداد ایجاد کردند هندیان نیز از صفر برای نشان دادن جای خالی در جدول استفاده می کردند.

اکنون اولین حضور صفر را به عنوان یک عدد مورد بررسی قرار می دهیم اولین نکته ای که می توان به آن اشاره کرد این است که صفر به هیچ وجه نشان دهنده یک عدد بطور معمول نمی باشد. از زمانهای پیش اعداد به مجموعه ای از اشیاء نسبت داده می شدند و در حقیقت با گذشت زمان مفهوم صفر و اعداد منفی که از ویژگیهای مجموعه اشیاء نتیجه نمی شدند، ممکن شد. هنگامیکه فردی تلاش می کند تا صفر و اعداد منفی را بعنوان عدد در نظر بگیرید با این مشکل مواجه می شود که این عدد چگونه در عملیات محاسباتی جمع، تفریق، ضرب و تقسیم عمل می کند. ریاضی دانان هندی سعی بر آن داشتند تا به این سئوالها پاسخ دهندو در این زمینه نیز تا حدودى موفق بوده اند .

این نکته نیز قابل ذکر است که تمدن مایاها که در آمریکای مرکزی زندگی می کردند نیز از دستگاه اعداد استفاده می کردند و برای نشان دادن جای خالی صفر را بکار می برند.

بعدها نظریات ریاضی دانان هندی علاوه بر غرب، به ریاضی دانان اسلامی و عربی نیز انتقال یافت. فیبوناچی، مهمترین رابط بین دستگاه اعداد هندی و عربی و ریاضیات اروپا می باشد.

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 7:26 PM |
جلسه محاكمه عشق بود  و قاضي عقل  ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود 
يعني فراموشي  ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت 
ولي همه اعضا با او مخالف بودند 
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي 
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد  
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده 
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند 
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم  .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 7:12 PM |
روزي يک مرد ثروتمند پسر بچه ي کوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد چقدر مردم آنجا فقير هستند.آن دو يک شبانه روز در يک خانه ي محقر روستايي به سر بردند.در راه بازگشت به خانه ، مرد از پسرش پرسيد:«نظرت در باره ي سفرمان چه بود»
-عالي بود پدر!
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه کردي؟»
پسر پاسخ داد: «بله پدر»
-چه چيز از زندگي آنها ياد گرفتي
پسر پس از کمي انديشيدن پاسخ داد:«ما در خانه يک سگ داريم وآنها چهارتا.ما در خانمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي بي نهايت دارند.ما در حياطمان فانوس هاي تزيني را داريم و آنها ستارگان را.حيات ما به ديوار هايش محدود مي شود ولي باغ آنها بي انتهاست!»
پس از شنيدن حرف هاي پسرک زبان مرد بند آمد و پسر اضافه کرد:«متشکرم پدر تو به من نشان دادي ما چقدر فقيريم!»

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 7:6 PM |
شخصی از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند پذيرفت و او را وارد اتاقی نمود که مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند .

همه گرسنه و نا اميد و در عذاب بودند . هر کدام قاشقی داشتند که به ديگ می رسيد ولی دسته قاشق ها بلندتر از بازوی آنها بود بطوريکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند، عذاب آنها وحشتناک بود.

آنگاه خداوند به او گفت اينک بهشت را به تو نشان ميدهم ، او به اتاق ديگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد .

ديگ غذا ، جمعی از مردم و همان قاشق های دسته بلند، ولی در آنجا همه شاد و سير بودند .

آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه شرايط با اتاق بغلی يکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت : خيلی ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند . هر کسی با قاشقش غذا دهان ديگری ميگذارد چون ايمان دارد کسی هست غذا در دهانش بگذارد.

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 6:55 PM |
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد.دادزد و بد وبيراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، اين بار خدا سکوتش را شکست و با صدايی دلنشين گفت:
عزيزم بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادی!
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن.
لابه لای هق وهقش گفت: اما با يک روز..... با يک روز چه کاری می توان کرد.....؟
خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد.
و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت:
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند ، می ترسيد راه برود، زندگی از لای انگشتانش بريزد.
قدری ايستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگاه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سرو رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند ، پا روی خورشيد بگذارد و می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد، اما..... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روی چمنها خوابيد، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد  و به  آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد ، او همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
او درگذشت ، کسی که هزار سال زيسته بود.

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 6:51 PM |
خسته ام از این کویر


خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
 
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
 
ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!
 
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
 
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
 
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
 
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
 
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
 
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر!

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 6:39 PM |
لحظه های کاغذی


خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
 
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
 
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
 
با نگاهی سرشکسته، چشمهای پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
 
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
 
عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
 
:رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
 
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
 
روی میز خالی من، صفحۀ باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 6:30 PM |
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

                           بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 6:27 PM |
هفت بار روح خويش را تحقير كردم:

اولين بار:  هنگامى بود كه براى رسيدن به

بلند مرتبكى،خود رافروتن نشان مى داد.

دومين بار : آن هنگام كه مقابل فلج ها مى لنگيد.

سومين بار : آن زمان كه بين انتخاب خويش بين سخت و آسان,آسان را برگزيد.

چهارمين بار : آن گاه كه به علت ضعف و ناتوانى از كارى سرباز زد و صبر را

حمل بر قدرت وتوانايى اش دانست.

پنجمين بار : وقتى كه مرتكب گناهى شد و خويشتن را تسلى داد كه ديگران

هم گناه می كنند.

ششمين بار : زمانى كه چهره اى زشت را تحقير كرد در حالى كه

نمى دانست

آن چهره يكى از نقاب هاى خويش است.


و هفتمين بار : وقتى كه زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت كه فضيلت است.

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 6:21 PM |


Powered By
BLOGFA.COM