تبليغاتX
کاروان دل
ادبیات و شعر
سلام ای عشق سلام ای یار

سلامم را جوابی نیست

در این بن بست بی حاصل

حبیبی نیست طبیبی نیست

منم تنهای شهر شب

صدایم را نوایی نیست

خدا داند تو می دانی

که هیچ تاب و توانی نیست

دلم پر کینه از مردم

بلایم را دوایی نیست

خداحافظ خداحافظ

در این دنیا ثوابی نیست

    ایرج کمالی 1391/2/30 تهران

+ نوشته شده در  ساعت 11:51 AM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

امروز منم رفتنی ام 

فردا که می آیی

نیست یاری در کنارت

جامه رنگین تو مشکی شده

خوب میدانم که فرصت اندک است

شاید این جمعه بر مزارم گل بود

و چشمان سیاهت پر اشک

منم آن آزاده از طناب سرد تن

شبنمم یاد مرا تازه نگه دار

که این مرغ سکوت

فرصتی از بر تو یار دل افسرده نداشت

شعر احساس من و توست 

در خیالی سرد و شبی بی بار و بر

که نگین کهنه می آید برون

از سر تک مژه یار قشنگ

و تو میدانی که من همانم

من همانم 

کودکی شیطان و بازیگوش

در دوران این آدمک های سیاه

زندگی جاریست حتی با نبود من و تو

        ایرج کمالی 1391/2/17 تهران

+ نوشته شده در  ساعت 5:56 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

بنیامین فرانکلین، نفْس خویش را به‌مدد امساک و پرهیزگاری، که از دوران شباب بدان خو گرفته‌بود، مهار کرد و به خلوص آن همت ورزید. او فهرستی شامل سیزده روش سودمند درزمینهٓ آموزش اخلاق، که خود وی در تمام طول زندگی بدان پای‌بند بود، به‌صورت زیر تنظیم کرد:

۱) خویشتن‌داری: شکم را تا مرز بلاهتِ شعور پُر مکن و تا مرز بی‌خودی منوش.

۲) سکوت: سخنی بران که خود یا دیگران از آن سود گیرید؛ از سخنان بی‌ثمر پرهیز کن.

۳) نظم و انضباط: هرچیز را در جای خود قرار ده و هر کاری را به وقت خود موقوف کن.

۴) عزم و اراده: آن‌چه را باید به‌انجام رسد، بدان همت گمار، و آن‌چه را بدان اراده نموده‌ای، بدون وقفه و خلل به‌انجام رسان.

۵) قناعت: از خرج کردن برای خوش‌آمدِ دیگران یا خشنودی خویش بپرهیز و چیزی را ضایع مکن.

۶) سعی و کوشش: زمان را ازدست مده، هر لحظه به کاری سودمند بپرداز، کارهای باطل را از خود دور کن.

۷) راستی و درستی: از فریب بپرهیز، اندیشه را به عصمت و حقیقت آراسته دار و به سخن خویش پای‌بند باش.

۸) عدالت: راضی به زیان دیگران مباش، مباد که بر کسان ستمی روا داری و آنان را از خیری که بدان موظفی، بی‌نصیب گردانی.

۹) اعتدال: از تندروی پرهیز کن؛ اهانت ناروا به دیگران، که به‌گمان خویش، خود نیز درخور آن نیستی، روا مدار.

۱۰) نظافت: ناپاکی را از تن و جامه و خانهٓ خویش بزدا.

۱۱) آسایش خیال: آرام باش و از خرده‌گیری بپرهیز و از وقایع عادی و حوادث اجتناب‌ناپذیر روی درهم مکش.

۱۲) عفّت: در ارضای میل جنسی اعتدال را رعایت کن؛ تنها به‌خاطر حفظ تندرستی و بقای نسل و نه تا مرز جنون و سستی، نزدیکی کن. در این راه از جرح عواطف و سلامت خود و دیگری خودداری کن و دغدغهٓ خوش‌نامی خویشتن را به دل داشته‌باش.

۱۳) تواضع و فروتنی: از پیش‌کسوتان بزرگ، مانند عیسی مسیح و سقراط تقلید کن.

+ نوشته شده در  ساعت 2:19 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

خدایا کفر نمیگویم ... پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

«دکتر علی شریعتی » 

+ نوشته شده در  ساعت 8:34 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!
همان اول که اول ظلم رامی دیدم از مخلوق بی وجدان‘جهان را باهمه زیبایی وزشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!
که درهمسایه چندین گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم‘نخستین نعره مستانه را خاموش آندم برلب پیمانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!
که می دیدم یکی عریان ولرزان‘دیگری پوشیده ازصد جامه رنگین‘زمین وآسمان راواژگون‘مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!
نه طاعت می پذیرفتم‘نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیزکرده‘پاره پاره درکف زاهد نمایان سجه صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!
برای خاطرتنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان‘هزاران لیلی نازآفرین را کوبه کو آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان‘سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!
به عرش کبریایی‘با همه صبر خدایی‘تا که می دیدم عزیزنابجایی‘ناز بر یک ناروا گردیده‘خواری می فروشد‘گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!
که می دیدم‘مشوش عارف و عامی‘ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش‘به جز
اندیشه عشق وفا‘معدوم هرفکری دراین دنیای پرافسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد‘چرا من جای او باشم!!
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد‘ وگرنه من به جای او چو بودم!یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!!!
عجب صبری خدا دارد!!!
+ نوشته شده در  ساعت 8:34 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

آدمک آخر دنیاست بخند 

آدمک مرگ همین جاست بخند 

آن خدایی که تو بزرگش خواندی 

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است 

فکر کن گریه چه زیباست بخند 

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند 

راستی آنچه به یادت دادیم 

پر زدن نیست که درجاست بخند 

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

+ نوشته شده در  ساعت 8:32 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

راسل بیش تر عمرش را در انگلستان گذراند، اما اصالتاً ولزی بود. او متولد ۱۸ مه ۱۸۷۲ بود پدر بزرگش، جان راسل، اولین ارل راسل؛ پسر سوم جان راسل، ششمین دوک بدفورد بود و دو بار در عصر ویکتوریا به سمت نخست وزیری بریتانیا رسید. پدرش، جان راسل، لرد آمبرلی نیز از اشراف زادگان محسوب می‌شد و مردی بی‌دین بود.
در ۱۸۷۴ وقتی راسل تنها چهار سال داشت، مادرش را که از مبارزان آزادی زنان بود بر اثر دیفتری از دست داد.مدت کوتاهی پس از آن خواهرش راشل که از خودش چهار سال بزرگتر بود، درگذشت. تنها دو سال بعد در ۱۸۷۶ پدر راسل بر اثر برونشیت از دنیا رفت.

در آغاز جوانی به مطالعه آثاری از پرسی بیش شلی روی آورد؛ که این امر مسیر زندگی او را تغییر داد.سپس به کالج ترینیتی در کمبریج وارد شد و در ریاضیات و فلسفه تحصیل کرد.در ۱۹۰۱ موفق به کشف پارادوکس راسل شد و هفت سال بعد به عضویت انجمن سلطنتی بریتانیا درآمد. در طول جنگ جهانی اول به دلیل مبارزات ضد جنگ از دانشگاه اخراج و زندانی شد.

راسل چهاربار ازدواج کرد. نخست در ۱۸۹۴ با آلیس پیرسال اسمیت ازدواج نمود. در ۱۹۲۱ از آلیس طلاق گرفت و با دورا بلک ازدواج نمود. ۱۴ سال بعد از دورا جدا شد، و به فاصله یکسال با پاتریشیا (پیتر) هلن اسپنس ازدواج کرد. در ۱۹۵۲ از پاتریشیا جدا شد. همان سال با ادیث فینچ ازدواج کرد که تا پایان عمر با او بود.

سرانجام او در دوم فوریه ۱۹۷۰ بر اثر آنفلوانزا در ولز درگذشت. بنا به وصیت برتراند، جسدش را سوزانند و خاکسترش را روی کوههای ولز ریختند.

+ نوشته شده در  ساعت 11:22 AM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

**فيلتر شكن جديد***
آي بدو بدو تا فيلترش نكردند دشمناي فلان فلان شده!!!
***فيلتر شكن جديد***
با اين فيلتر شكن مي تونيد هر جاي آسمون و زمين كه خواستيد سرك بكشيد!!!
***فيلتر شكن جديد***
اين فيلتر شكن به صورت رايگان عرضه مي شه و هيچ وجي دريافت نخواهد شد!!!
***فيلتر شكن جديد***
براي دريافت اين فيلتر شكن بايد تقاضا داده شود!!!
***فيلتر شكن جديد***
اين فيلتر شكن قابليت عبور از انواع موانع و فيلتر ها رو داره!!!
***فيلتر شكن جديد***
از قابيلت اين فيلتر شكن اين است كه مي توانيد هر لحظه با خودتون حملش كنيد!!!
***فيلتر شكن جديد***
راستي يادم رفت اسمشو بگم :proxyshohada30
كه اسم فارسيش همون فيلتر شكن شهداست!!!
مشـــــــــــــــــــــــ ــــخصات :
* مي شه باهاش همه فيلتر ها و پرده هاي ظلماني كه با گناه پديد اومده را از بين برد!!!
*فرقش با فيلترشكن هايي كه بعضي ها دنبالشن اينه كه اونا فيلتر و پرده هاي حيا و عصمت رو ميدرند و اين ...
*راستي مشتري اين فيلترشكن بيشتره يا اون ؟!!
*من كه ميگم اين!!! چرا؟ چون فكر ميكنم خوب توي وب سايت ها و وبلاگ ها تبليغ نشده!!! والا كدوم اشرف مخلوقات عاشق سير و سلوك توي آسمون ها نيست و دلش مي خواد افسار قواي شهوانيش دست شيطان رجيم باشه؟!!!
جهت دانلود به مزار شـــــــــــــــــــــهدا مراجعه بفرماييد
...

+ نوشته شده در  ساعت 6:11 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

در لوس آنجلس آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!
روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر... از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.
فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند متوجه شد که چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کند !
+ نوشته شده در  ساعت 3:41 AM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:
- آه چه جالب ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط م...شترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!
بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه:
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم!
و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده.
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه:

- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!
+ نوشته شده در  ساعت 3:38 AM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود ، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست . خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت .

پسر پرسید : بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت : ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید : بستنى خالى چند است ؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ا...یستاده بودند ، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت :

براى من یک بستنی بیاورید .

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام کرد ، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت . هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، متعجب شد . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى ، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !
+ نوشته شده در  ساعت 3:38 AM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

ببار بارون که من خشکم در این راه

ببار بارون که بی آب گشته این چاه

تنم سرد و دلم تنگ و رخم زرد

ببار ای ابر گریه کن بر این مرد

منم آن رهسپاری که هیچ راهی نرفته

در این غربت شکسته به قربانگاه نرفته

تویی آن یار زیبا ستایشگر شب ها

ستاره سهیلی تو این عالم رویا

ببار بارون که بی خواب شدم امشب

ببار بارون که بی تاب شدم امشب

صدای من به گوش هیچ کسی نیست

ببار ای ابر بر من فرصتی نیست

                 ایرج کمالی ۱۳/۱۲/۱۳۹۰ تهران

+ نوشته شده در  ساعت 2:31 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

آهو خیلی خوشگل بود .
یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند
+ نوشته شده در  ساعت 1:41 AM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

کاش من هم بچه بودم 

در بیابان خیالی گرم

پشت ژرفای وجود پدر

مست و مستانه

دور از هیاهوی زمانه

شاد بودم عاشقانه

کاش من هم بچه بودم

این همه نا مردمی در کشف پول

این همه بازی سر یک ذره نان

این همه کشتن برای قدرتی

وای من هرگز نخواهم رشد را

در پی فنجانی از رویای شیرینم هنوز

کاش من هم بچه بودم

ساده و آزاده و بی بغض و کینه

تن نخواهم داد بر جبر شما

سر نمیارم فرو بر امر و فرمان شما

من همانم من همانم

کودک شیطان و بازیگوش دوران شما

کاش من هم بچه بودم

کاش من هم بچه بودم

                 ایرج کمالی 1390/11/23 تهران

+ نوشته شده در  ساعت 4:28 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

گوشت و استخوان 40 تا 60 کيلو لوازم آرايش يه من عشوه چهل خروار قر و فر 50 دور در دقيقه زبان 14 متر توانايي بيان 2000 اسب بخار قدرت اشک ريزي 5 ليتر در ساعت منطق 2 گرم در کل
+ نوشته شده در  ساعت 7:8 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

اتل متل توتوله

این پسره سوسوله

موهاش همیشه سیخه

نگاش همیشه میخه

چت میکنه همیشه

بی مخ زدن؟نمیشه

پول از خودش نداره

باباش رو قال میذاره

دی اند جیشو میپوشه

میشینه بعد یه گوشه

زنگ میزنه به دافش

میبنده هی به نافش

که من دوست میدارم

تاج سرم میذارم

صورت رو کردی میک آپ

بیا بریم کافی شاپ

تو کافی شاپ،می خنده

همش خالی میبنده

بهم میگن خدایی!

چقدر بابا بلائی!

همه رو من حریفم

میذارم توی کیفم

هزارتا داف فدامن

منتظر یه نامن

ولی تویی نگارم

برات برنامه دارم

اگه مشکل نداری

میام به خواستگاری!

+ نوشته شده در  ساعت 7:6 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

بعد از يك سال و سه ماه هنوز وقتى ميرم تو تخت سينه ام ميسوزه. تپش قلب ميگيرم. نفسم تنگ ميشه. بعد از يك سال و سه ماه فرش سابيده شده رو به تخت خواب ترجيح ميدم. كاش حرفم رو ميفهميدى. دردم رو ميخوندى. هرچند ايمان دارم يه روزى مياد كه نوشته هام رو تو پيجت ميخونم. اون وقتى كه سينه ات از غم فراق معشوقه اى نو به خس خس ميوفته. ايمان دارم اين عذاب رو ميكشى. اما به خدا ارزو ميكنم هيچ وقت سرت نياد. اخه به خدا خيلى سخته
+ نوشته شده در  ساعت 6:46 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

زیر سایه های خشکیدهء یک عشق، هنوز هم می توان از دنیای دست آموز واژگان، این پاره های بهم چسبیدهء عجب خواندنی، ژرفای یک خیرگی را از پوزخندی که چشمان «تکه تکه» شدهء «او» بر دیوانگی زد، وام گرفت و به «تو» گفت :«کاش روزی میدیمت که خدایمان زنده بود».

کاش روزی میدیمت که کبوتر دم گرفته از واله گی مسیح و گدازه های بر جا مانده از رخشنده گی دست موسی، در وجاهت «روزی روزگاری نوح»، وساطت « طاهرین وارثین آدم» را هم، چونان سپندی برای سلامتی تن و روان «تو»، هر لحظه بر مشامم جاری می کردند... تا برای «من» ... امروز ... راه خانهء دوست ... «رسیدنی» باشد...

+ نوشته شده در  ساعت 6:39 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

یک جفت گوش سنگین میخواهم
که وقتی حرف هایم تمام شد مطمئن باشم
که چیزی نشنیده است
تا چیزی از غرورم بماند برایم

+ نوشته شده در  ساعت 6:9 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

مـهـربـانـي تـا کـــــــي ؟؟
بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!
بـاران کـه بـاريــد... چـتـر بـگـيـرم و چـکـمـه!!!
خـورشـيـد کـه تـابـيـد... پـنـجـره ببـندم و تـاريـک !!!
اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـي بـردارم و خـشـک !!!
او کـه رفـت ... نـيـشخـنـدي بـزنـم و سکـوت!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 5:14 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

زیباترین لحظاتی که پس از دوازده پاییز حس می کنم؛ این روزها، روزهای خوبی است. و بسیار خوب است چه این روزها «او» خوشحال است؛ بسیار خوشحال است.
وقتی لحظات خوش با «هم» بودن، در مخیله، شعور لذت را تخلیه می کند، دیگر شعر هایی لذیذ در کار نخواهد بود. تصمیم گرفته ام به درون خود بازگردم؛ این روزها چنان آلوده است که همهء مهرهایی که به من گران می آیند، تریاک هیچ زخمی که نمی شوند هیچ، که خنجر کفر مهردار به ...قلب دلدار من می زنند.
برای رسیدن به کدام روزها در جنبش باشم، وقتی هرگز به «تو» نمی رسم؛ توی دست نیافتنی ترین دوست داشتنی من؟! چارهء یک مهر ِ تابیده به جان، در وَرزَ ندگی به کدام راه و طریق و روش و منش است تا زندگی ِ عابرین ِ پای آبله مانده اش، معنی گیرد؟
وای مگر می شود؟
وای ... اگر می شد ...!
رسم زندگی، راه-پاره های تارینه عنکبوتی است، تا که در حریم فاصلهء زه کشی آن، قوتی از برای غلبه بر قوتی، در تنیدن روزها به روزها، تمدید مهلت روزخوارگی باشد. سود سوز آور فاصله ای که میان من و تو، میان «م ا»، تو را در پناه جویی همگانی های جمعی بشریت، پر پر می کند اما آرام آرام و بی درد؛ اما چه سود از آن سود؟! که میان غنای «م ا» و نوای «م ا»، هیچ گاه پر نخواهد شد؛ بی «تو».
این روزها می گذرند و بلای جوانی من از سر بندپایان سیرک روزخوارگی، نخواهد گذشت.
+ نوشته شده در  ساعت 5:12 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

مي گويند سلطان محمود غزنوي غلامي به نام اياز داشت که خيلي برايش احترام قائل بود و در بسياري از امور مهم نظر او را هم مي پرسيد و اين کار سلطان به مزاق درباريان و خصوصاً وزيران او خوش نمي آمد و دنبال فرصتي مي گشتند تا از سلطان گلايه کنند تا اينکه روزي که همه وزيران و درباريان با سلطان به شکار رفته بودند، وزير اعظم به نمايندگي از بقيه، پيش سلطان محمود رفت و گفت: «چرا شما اياز را با وزيران خود در يک مرتبه قرار مي دهيد و از او در امور بسيار مهم مشورت مي طلبيد و اسرار حکومتي را به او مي گوييد؟»
سلطان گفت: «آيا واقعاً مي خواهيد دليلش را بدانيد؟»
وزير جواب داد: «بله»
سلطان محمود هم گفت: «پس تماشا کن.»
سپس اياز را صدا زد و گفت: «شمشيرت را بردار و برو شاخه هاي آن درخت را که با اينجا فاصله دارد ببر و تا صدايت نکرده ام سرت را هم بر نگردان» و اياز اطاعت کرد.
سپس سلطان رو به وزير اولش کرد و گفت: «آيا آن کاروان را مي بيني که دارد از جاده عبور مي کند. برو و از آنها بپرس که از کجا مي آيند و به کجا مي روند.»
وزير رفت و برگشت و گفت: «کاروان از مرو مي آيد و عازم ري است.»
سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي چند روز است که از مرو راه افتاده اند.»
وزير گفت: «نه»
سلطان به وزير دومش گفت: «برو بپرس.»
وزير دوم رفت و پس از بازگشت گفت: «يک هفته است که از مرو حرکت کرده اند.»
سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي بارشان چيست؟»
وزير گفت: «نه»
سلطان به وزير سوم گفت: «برو بپرس.»
وزير سوم رفت و پس از بازگشت گفت: «پارچه و ادويه جات هندي به ري مي برند.»
سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي چند نفرند؟» و ... به همين ترتيب سلطان محمود کليه وزيران به نزد کاروان فرستاد تا از کاروان اطلاعات جمع کند.
سپس گفت: «حال اياز را صدا بزنيد تا بيايد.» و اياز که بي خبر از همه جا مشغول بريدن درخت و شاخه هايش بود آمد.
سلطان رو به اياز کرد و گفت: «آيا آن کاروان را مي بيني که دارد از جاده عبور مي کند برو و از آنها بپرس که از کجا مي آيند و به کجا مي روند.؟»
اياز رفت و برگشت و گفت: «کاروان از مرو مي آيد و عازم ري است.»
سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي چند روز است که از مرو راه افتاده اند؟»
اياز گفت: «آري پرسيدم. يک هفته است که حرکت کرده اند.»
سلطان گفت: «آيا پرسيدي بارشان چه بود؟»
اياز گفت: «آري پرسيدم. پارچه و ادويه جات هندي به ري مي برند» و بدين ترتيب اياز جواب تمام سؤالات سلطان محمود را بدون اينکه دوباره نزد کاروان برود جواب داد و در پايان سلطان محمود به وزيرانش گفت: «حال فهميديد چرا اياز را دوست مي دارم؟»

+ نوشته شده در  ساعت 12:37 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

رييس يک کارخانه بزرگ معاون خود را احضار و به او مي گويد: «روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالي ديده خواهد شد. نظر به اينکه چنين پديده اي هر 78 سال يکبار تکرار مي شود، به همه کارگران ابلاغ کنيد که قبل از ساعت 7، با به سر داشتن کلاه ايمني، در حياط کارخانه حضور يابند تا توضيحات لازم داده شود. در صورت بارندگي مشاهده هالي با چشم عريان (غير مسلح) ممکن نيست و به همين خاطر کارگران را به سالن نهارخوري هدايت کنيد تا از طريق نمايش فيلم با اين پديده شگفت آشنا شوند.»
معاون خطاب به مدير توليد مي گويد: «بنا بدستور جناب آقاي رييس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالاي کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ريزش باران، کليه کارگران را با کلاه ايمني به سالن نهار خوري ببريد تا فيلم مستندي را درباره اين نمايش عجيب که هر 78 سال يکبار در برابر چشمان عريان اتفاق مي افتد، تماشا کنند.»
مدير توليد خطاب به سرپرست: «بنا به درخواست آقاي معاون، قرار است يک آدم 78 ساله هالو با کلاه ايمني و بدن عريان در نهارخوري کارخانه فيلم مستندي درباره امنيت در روزهاي باراني نمايش دهد.»
سرپرست خطاب به سرکارگر: «همه کارگران بايستي روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عريان در حياط کارخانه جمع شوند و با کلاه ايمني به آهنگ بارون بارونه با صداي يک خواننده پاپ به نام هالو گوش کنن.»
سرکارگر خطاب به کارگران: «آقاي رييس روز دوشنبه 78 سالش مي شود و قرار است در حياط کارخانه و سالن نهار خوري بزن و بکوب راه بيفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه. هر کس مايل بود ميتونه برهنه بياد ولي کلاه ايمني لازمه.»
+ نوشته شده در  ساعت 12:32 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

دو راهب از ميان جنگل مي گذشتند که چشمشان به زني زيبا افتاد که کنار رودخانه ايستاده بود و نمي توانست از آن عبور کند. راهب جوان تر به خاطر آن که سوگند عفت خورده بودند، بدون هيچ کمکي از رودخانه عبور کرد اما راهب پير تر آن زن را بغل گرفت و از رودخانه عبور داد. زن از او تشکر کرد و دو راهب به راه خود ادامه دادند. راهب جوان در سکوت، مرتب اين واقعه را براي خود مرور مي کرد: «چگونه او اين کار را انجام داد؟»

اين را راهب جوان با عصبانيت به خود مي گفت: «آيا سوگند را فراموش کرده است؟»

راهب جوان هر چه بيشتر فکر مي کرد بيشتر عصباني مي شد و در ذهن خود با اين موضوع مي جنگيد: «اگر من چنين کاري را انجام داده بودم حتما" توبيخ مي شدم، اين براي من غير قابل هضم است.»

او به راهب پير نگاه کرد تا ببيند آبا او از کار خود شرمنده است يا خير، ولي مي ديد که راهب پير خيلي راحت و خونسرد به راه خود ادامه مي دهد. نهايتا" راهب جوان نتوانست بيش از اين طاقت بياورد و از راهب پير پرسيد: «چگونه جرأت کردي به آن زن نگاه کني و او را در آغوش بگيري و حمل کني؟ مگر سوگند را فراموش کرده اي؟»

راهب پير با تعجب به او نگاهي کرد و سپس با مهرباني به او گفت: «من همان موقع که او را بر زمين گذاشتم ديگر حمل نکردم ولي تو هنوز داري او را حمل مي کني.»

+ نوشته شده در  ساعت 12:23 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

یه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه : خانوم معلم من باید برم کلاس سوم !!!
معلمش با تعجب میپرسه: برای چی ؟
اونم میگه : آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم !
توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه، اونم خوشش میاد میگه: بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه ...
معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن
... خوب پسرم بگو ببینم: سه سه تا چند تا میشه؟ اونم میگه نه تا
دوباره میپرسه: نه هشت تا چند تا میشه؟ اونم میگه هفتادو دو تا
همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه،
به معلمش میگه : به نظر من این میتونه بره کلاس سوم !
خانوم معلم هم میگه : بزار حالا چند تا من سوال کنم
میگه : پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟
مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده :
پا
دوباره خانوم معلمه میپرسه:
پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم
مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده :
جیب ..
دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:
اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا ؟
تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده :
دست دادن
باز معلمه سوال میکنه :
بگو ببینم اون چیه که وفتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی میاد بیرون شل و چسبناک ؟
مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه:
آدامس بادکنکی
دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه: بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس پنجم ...
من خودم همه سوالهای شمارو غلط جواب دادم!!!

+ نوشته شده در  ساعت 10:43 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

تو سادگی را دوست داری و من اشک مهتاب را. تو زمین خیس پس از باران را دوست داری و من شمع عالم تاب آسمان را. تو تو تو تو تو من را؛ من من من من من تو را.

اینا ازون داستان هاییه که با کلمات بیان میشه. اما توی چشم های ما چی دیده میشه؟ مهتاب که تاب دیدنش رو نداریم. اشکشو هم تا حالا ندیدیم. سادگی؟! سادگی رو که باید توی ازدواج دانشجویی جویا بشیم و بعدش با طلاق و طلاق کشی روبروییم. زمین پس از بارون هم همش گله که... شمع عالم تاب آسمان! واه واه! خب البته که خورشید خانم در آسمانه اما اگر الان روش به ماست اون ور زمین الان شبه. پس عالم تاب نیست! هستا اما عالمی به اندازهء نصف عالم!

اون آخرشم... اون آخرشم... اون آخرشم... بلانسبت تو و من؛ مگه من خرشم؟! من با این حرفا خر نمیشم! ... !

******
اگر سنگینی لحظه هایی را کنار بگذاریم که به تقدیر امان میگیریم و درماندگی آموخته شده را امتحان پس می دهیم، سبکی این لحظه های گذران بر دوش زمان را می نگرم که چقدر زیبا و جذاب و عجیب؛ خیلی عجیب؛ تابوت دوست داشتن ها را بر جلوی چشمم جاری می کنند. جار می زنند که داریم می رویم؛ کاری نداری؟! دستی تکان می دهند؛ نه که من را خطاب کنند؛ که آرامی را که دارد می گریزد، خیر پیش می دارند.

میان من و لحظه های خیس بارش شمع عالم تاب قلب آسمانی من؛ اشک. این است آخر همه داستان هایی که با کلمات بیان می شوند و به چشم خوانده. ساده است. و تو سادگی را دوست داری...

+ نوشته شده در  ساعت 12:15 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

انقیاد» گره هایی که به هم تنیده اند و راهی برای عبور از دره های هول و هراس عدم، گشته اند، وقتی پیش رویمان به دشتی سبز و باز گشوده می شود و خرمی اش ما را از خرمان جدا می کند، گرچه دیگر در دستان متحمل تاول تکامل حس نمی شوند، اما روان را پابند کرده اند.

پابند همهء آن چیزهایی که امتحانشان را پس داده اند. پابند همه آن چیزهایی که به تکیه دادن به آنها بوده است که پیشینیان، پس نیفتاده اند. پابند همه آن خطوط راستی که بر پیشانی خردنامگی را نشان می دهند و سرمشق درستی را ارزانی می دارند. پابند همهء آن روزهای رفته و در رازهای حکمت خفته. پابند همهء مسیل هایی که مزین شده اند به آسای خاطرات سیل حوادث روزی و روزگاری؛ که آخرش پسرم: «بی او به سر نمی شود».

در مسیر که می روی، قصدی برای مقصدی داری. اگر راه، راهبری نداشته باشد، راهنمایی نمادین می خواهد و اگر راهزنی داشته باشد، کاروان سرایی امین. آتش همیشه از گور مقصد به پاست و نقطهء رسیدن را معنی می کند. نقطه ای که خود هم قصد تو را معنی می دهد، هم نمای راهبر را نشان می گذارد و هم راهزن را بی خانمان می کند.

قصد تو، به سر شدن است و کسی که در مسیر است، سر به زیر است. و البته؛ البته که برای بقا در این آرامشکده ای که دارایی توست، در انقیاد رسیدن به مقصد، اگر اسیر راهنما نباشی، گره کور اسارت راهزن را متحمل می شی، تاول بر تاول. این است که می گویند «سر به راه باش».
نمای او، پیشانی پینه بسته است؛ او که راه را می نماید، راه را رفته است. بار ها و بارها پا بر گل و لای میان بوران آن نهاده و گویی آن را خود خشت خشت نهشته است. راز گریز از زاری و بی عاری را می شناسد. کی و کجای سختی را آگاهی دارد و بدین است که قرار را از پیش می گذارد: «سر به زیر باش»
خانهء دیگری، آرمشکدهء دستانی است که هنوز تاول تکامل را حس می کنند؛ که نه منزلش بوده و نه مقصدش نموده و نه سرا امانش داده اند و چنین شده که سر به بیابان گذارده است. منزل پریش و راه در پیش و امان از مقصد بی ریش؛ آن را که قصدی جز آرامش نیش نیست، مقصودی جز برآوردن تمنای خویش نیست. می زند تا برآورد. پس اگر سوی مقصد شدی تا سودی بری، چو خواهی نزندت دزد، «سرت را بدزد».
انقیادی چنین بود که سران را راست کرد و سرکشان را ناراست. آری؛ وقتی پیش رویمان به دشتی سبز و باز گشوده می شود و خرمی اش ما را از خرمان جدا می کند البته که باید به سر شود، اما با او دگر نمی شود!
همین است که مقصد را معنای لیلی خویش، جنون را شرط اولین قدم بر خشت های در پیش، و سر را نمادی از بیراهگی، آویش می کنیم.

+ نوشته شده در  ساعت 12:8 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

تابم را شکاند؛ تاثیری که تقدیر ناشناخته بودن همه آنچه که توانش شناخت را دارد و هنوز جهانیان جنونش را ندارند تا بر آن جان بدمانند، بر تو می گذارد.
از درون رگان خونین من، خمیازه ای قد می کشد، بلند می شود و می خواهد اضطراب باقی مانده از این آخرین دم بقای معانی جمع یافته را مخدری باشد. اگر دندان بر هم می چکانم از آن است که می دانم؛ می دانم اگر امروز من دندان گزانم، فردا آنانند که انگشت خایانند.
اگر جان ندارند که جنون گیرند، پس ایستاده یا نشسته، تک تک و یا گروه گروه، بر زین نشسته یا دشنه به دست گرفته، جهانیان، سرآغاز عاقبتی را خبر خواهند گرفت که وعده اش پیش از این به من داده شده بود و تو بر نوشت آن صحه گذاشته بودی.
گرچه روزها، رو بر پشت روزگاران، در قعر بنای گس برداشتهء انسانیت، آنسان شدگی را پاک می شناسند و اینسان بودگی را از انسانان نمی پذیرند، و طبع بیگاهندهء خود را شکاننده می نمایند، اما دلم که دست توست، و شکستن آن تاب کسی که پاک باخته است، نعمت روزی اوست.
وعده از دل است و صحه از تو. بی تابم که تو را بشناسانم.
تقدیم به قشنگ ترین دوست داشتنی خودم.

+ نوشته شده در  ساعت 12:0 PM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

چند وقت دیگه تولد بابامه ولی دلم نمیخاد بهش تبریک بگم... یعنی نه اینکه نخام ولی یاد 13 سالگیم می افتم:((
یه روز مونده بود به تولد بابام. از مدرسه که اومدم بیرون،رفتم به سمت بازار تا یه ساعت برای بابام بخرم(13 سالم بود و خیلی دوست داشتم یه جوری به بابام بگم که خیلی دوستش دارم)...5-6 ماه تمام پول تو جیبیم رو جمع کرده بودم تا بتونم واسه ی بابام یه ساعت سرامیکی بخرم...خلاصه کلی طول کشید تا از فروشنده تخفیف گرفتم و اون ساعت رو خریدم و با خوشحالی برم پیش آقای غلامی که واسم اونو تو کاغذ کادو بسته بندی کنه...
تموم که شد با عجله رفتم خونه و تا رسیدم خونه به بابام سلام کردم ولی اون بهم گفت: سلامو زهر مار!!! تا الان کجا بودی؟ هان؟ ...می خاستم بگم که گفت: بهانه نیار،زنگ زدم مدرسه ات....یه ساعته که تعطیل شدین!... دوباره خواستم جواب بدم که یهو زد تو گوشم و گفت: برو گم شو تو اتاقت:((( گریه کردم و رفتم تو اتاقم که دادشم گفت: اگه میخای اینجا عرعر کنی گم شو یه جای دیگه!...بغض گلومو گرفته بود...دلم میخاست یکی بغلم کنه... رفتم پیش مامانم آخه اون همیشه هوامو داشت و باهام مهربون بود ولی اونم اون روز از دنده چپ بلند شده بود و گفت: فیلم بازی نکن... تو اگه ناراحت میشدی دیر نمی اومدی خونه که همه باهات دعوا کنن!
دیگه نمیدونستم چیکار کنم... بلند بلند گریه میکردم... آخه دلم بد جوری شکسته بود:(( با چه اشتیاقی رفتم و اون ساعت رو که واسه خریدنش چند ماه به خودم سختی داده بودم رو خریدم ولی آخرش این شد...
فرداش تولد بابا بود... من از صبح تو خونه بودم(اون روز جمعه بود و من مدرسه نرفته بودم) با ترس و لرز رفتم پیش بابام و گفتم: "بابایی تولدت مبارک، ببخشید که دیشب دیر اومدم" یه نگاهی به من کرد و من سرم رو انداختم پایین...دوباره گریه ام گرفته بود. بابام صورت منو نگاه کرد و گفت : گریه نکن، به جاش قول بده دیگه دیر نیای خونه...راستی نگفتی چرا دیر اومدی؟
منم اون بسته ی کادو شده رو بهش دادم و گفتم واسه خریدن این رفتم بازار...به خاطر همین دیر شد!
هم خوشحال شد و هم ناراحت ولی یه خوبی داشت و اون این بود که برای اولین و آخرین بار منو بوسید...
دیگه نمیتونم بنویسم... آخه چشمام خیسه....ببخشید

+ نوشته شده در  ساعت 11:48 AM  توسط اهل دل ایرج کمالی  | 

دردم می آید بگویم پدر دارم

پسران وطن پدر ندارند

وقتی انان نمی دانند، اینان چه در سر دارند.

مرا با معصومیت شما کاری نیست و نبوده است.

مرا با آن نرم شانهء هرگز دست مالیده نشدهء

به مهر تایید کار است.

آری؛

چه باک از گزاره هایی که در دکان کتاب های به هم سر آمده

از دانستنهایی که سودی برای من نداشت

تا یک لحظه،

تنها یک لحظه باور کنم

"هستم"،

وقتی به چشم خویش می بینم، بینش،

به یافته های بافته در تاری...

به روی یک برگ،

نقشهء آرزوهای یک میوه کش آمده

و شیرهء زمین آن را رمزگشایی می کند.

بر درخت من،

سرو بلند کهن زمین تو،

برگ هایی است که شماره نمی توان کرد؛

میوه اش آبدار است.

                ایرج کمالی 1390/9/3 تهران

+ نوشته شده در  ساعت 11:39 AM  توسط اهل دل ایرج کمالی  |