قصه یک گل سرخ
و چراغی که در این تاریکیست
نور از عمق وجودش پیداست
و چه آغازیست پیدایش راز گل سرخ
تو همان گرگ شبی و منم آن گل سرخ
تو سراپا نیرنگ
رسم این گل زیباست
تو همه مکر و فریب
من سراپا احساس
تو سراپرده کفر
من سراپرده ناز
و چه قانونیست قانون زمان
که عیان میسازد
چهره هر انسان
کاش فکرم لخت و عریان میشد
و تو میفهمیدی ، در پس پرده دل ، شط غوغا برپاست
گردش ایام رفت شد گلستانی جدید
بر روح آن گل سرخ قدیم
تیشه ها بر ریشه اش زیبا زدیم
بشکست ساقه سبز گل ناب
ریشه ای نو شد برون از دل خاک
چرخ پرگار فلک وارونه گشت
روز مردی ها و رادی ها گذشت
تو شدی آفتابی
من شدم مهتابی
تو شدی پر احساس
من سراپرده نیاز
تو شدی گرگ سفید
من شدم مکر و فریب
تو شدی آیینه خوبی ها
من شدم آیین بد نامی ها
و چه دردیست شناسایی راز گل سرخ
ایرج کمالی 1392/1/20 تهران

