جاوا اسكریپت

کاروان دل
زخم سینه ام اگر چه ننگین است

تو بمان ، کین عشق ، عشق دیرین است

می نخورده مستیم و مخموریم

می این میخانه ، عجیب شیرین است

ناز عشوه ات به عالمی گوییم

دل عاشقان ندیده غمگین است

جمال رخ زیبایت چو بنماییم

زهر حلاهل ، انگبین مشکین است

دوش ما اگر دوش دهر باشد

بار این عشق ز دهر ، سنگین است

زبان ناتوان را ببین در این شعرم

که در مصاف وصف تو ، مسکین است

              ایرج کمالی 1392/9/24 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 3:45 PM |
در سراشیبی عمر

ما همه رهگذریم

چون کبوتری نحیف

بی بال و بی پریم

مرده شیری در قفس

بی یال و بی سریم

بی تفاوت ز همه

سالها در گذریم

پر تهی از دانش

راهی این سفریم

        ایرج کمالی 92/3/18 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 1:44 AM |
با این ورق های خراب 

بگو چرا سر بکنم 

یه آس نشون من بده 

تا خوب باور بکنم

اهل کجا بودن تو

فرقی نداشت برای من

اهل و بجا بودن تو

مهم تره برای من

فرقی نداره زندگیت

منطقه اش کجا باشه

باید مهم برای ما

منطق زندگیت باشه

روز تولدت که هیچ

روز تبلورت کجاست

درون رویای تو هم

فرقی میان آدماست

           ایرج کمالی 92/2/11 تهران

           بر گرفته از یک متن زیبا

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 1:16 AM |
همنشینی با گرگ

قصه یک گل سرخ

و چراغی که در این تاریکیست

نور از عمق وجودش پیداست

و چه آغازیست پیدایش راز گل سرخ

تو همان گرگ شبی و منم آن گل سرخ

تو سراپا نیرنگ

رسم این گل زیباست

تو همه مکر و فریب

من سراپا احساس

تو سراپرده کفر

من سراپرده ناز

و چه قانونیست قانون زمان

که عیان میسازد

چهره هر انسان

کاش فکرم لخت و عریان میشد

و تو میفهمیدی ، در پس پرده دل ، شط غوغا برپاست

گردش ایام رفت شد گلستانی جدید

بر روح آن گل سرخ قدیم

تیشه ها بر ریشه اش زیبا زدیم

بشکست ساقه سبز گل ناب

ریشه ای نو شد برون از دل خاک

چرخ پرگار فلک وارونه گشت

روز مردی ها و رادی ها گذشت

تو شدی آفتابی

من شدم مهتابی

تو شدی پر احساس 

من سراپرده نیاز

تو شدی گرگ سفید

من شدم مکر و فریب

تو شدی آیینه خوبی ها

من شدم آیین بد نامی ها

و چه دردیست شناسایی راز گل سرخ

          ایرج کمالی 1392/1/20 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 8:45 AM |
نکاشتیم و خورده ایم کاشته ات

ای بی خرد از ثروت انباشته ات

یادگار من شده این دست زشت

پینه بسته و زمخت و بی سرشت

آرزوی ما همه ورز و وبال

در دو گیتی نیست آمال محال

راهی راه حقیقت تا بهشت

با قلم صد خط بر این پیکر نوشت

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری بکن

هر چه خواهی تو در این دنیا خود آزاری بکن

            ایرج کمالی  1392/1/28 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 8:31 AM |
میان دو جهان یاری ندیدم
چنین سامیار زیبایی ندیدم
****
تویی آن ارغوان باغ هستی 
تویی آن جام پر می ز مستی
****
منم غمخوار تو ای نازنین جان
تمام عمر پیش قلب من مان

ایرج کمالی 1391/11/26 تهران
+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 1:20 AM |
خلد برین در سخنم باز شد
خلق یمین کوک و چه غماز شد

مفتعلن مفتعلن فاعلن
مرد سخن وحشی به آفاق شد

کوکبهٔ مهر پدیدار تو
هر دو جهان مطلع انوار شد

شعر قشنگ چنگو گرفتار یار
درد به دلو عشقی که آغاز شد

این غزلو حسن سخن از امیر
فن به بیان گنج سزاوار شد

امیرحامد 1391/12/20 تهران
+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 10:44 AM |

نا امیدم از تمام این امید

نا امیدم نا امیدم نا امید

دیگر هیچ فرقی ندارد آسمان

بارشش را بر سرم باشد نوید

من نمی پرسم دگر از دست جبر

که چرا آهوی قلبم را درید

یاسمن عطر خوشش را هدیه کرد

پس چرا مستی ز هوش ما پرید

از هراس گرگ پیر وقت ما

گله چوپان به صد دره رمید

نیست چشمان سیاهت پر غرور

لاله گون پیکر همه در این رهید

شهنه ای روح مرا کشت آن زمان

که به زر دین و دل و جان را خرید

خدعه و نیرنگ و عسیان گل شدند

باغ ما از این گلستان شد پدید

نا امیدم از تمام این امید

نا امیدم نا امیدم نا امید

         ایرج کمالی 1391/12/13 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 4:5 PM |
نوستالژی به تابو را افرادی می جوند که عشق به معشوق را جیز جیزک خوانی کنند وای از تابوهای خون گرفتاران پست و بی بنیان و دون فکر و تهی ریشه در مجموعه قوانین بشری که بی مایه تر از انسانهای اولیه تاریخ پر افتخار ماست.

چه فلسفه ی عجیبی است این تمرین بوسه های یواشکی بغل های دزدکی و فکر کردن ها در آرامی و سیگاری برای این همه آشفتگی در تن این مخلوق بی فرصت.

فرصت را غنیمت شمار و این تابو ها را نکبت

نترس و تمرین کن بوسه ای بر لبانش در بر چشمان این تابوهای بی اصل و بی بنیان بیا با من به زیر چتر این باران نترس ای بشر ز پا فتاده از این جیزجیزک خوانی که ما جمله همه آزاد آزادیم که ترس را واژه ای بیگانه دانیم در بر تاریخ پر بار و جهاندار شماهای کهن ریشه ی ایرانی.

عادت کرده ایم دیگه عادت کرده ایم به داشتن چیزی و اندکی بعد به نداشتنش به بودن کسی و اندکی بعد به نبودنش تنها عادت میکنیم اما هرگز فراموش نمیکنیم زخمها را پنهان کنید که این تابو پرستان نمکشان زیاد شده است .

وقتی حقیقت را می دانید گوش دادن به دروغها چقدر لذت بخشه !!!  انسان باید نابینا باشد تا بر اساس شخصیت بسنجد نه ظاهر .

میدونم هی میگی بی خیال میدونم تو سینت چی میگذره خودت و تو آیینه دیدی رخت زرد و دلت تنگ و تنت سرد بگو بی خیال ولی چه کار خواهی کرد با این همه خیال هایی که تابو به پیش پایت گذاشت تو آزادی منم آزادم ولی آزادی فقط وصف تن نیست کاش باز هم بچه بودم .

یادت باشه امروز پایان مهر است نه پایان مهربانی

                    ایرج کمالی 1390/7/30 تهران


+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 4:27 PM |
زندگی پابرجاست

در هر نفس این تن خاکی 

سایه مهر تو پیداست

قدرت عشق عجب فر و نوایی دارد

که در این تاریکی

ظلماتی جانسوز

و تبی انسان سوز

بر من آشفته

مثل موج دریاست

خاطرم افسرده است

این تن خسته خویش

در کنارت مرده است

نور را میبینم

که در این غار سیاه

هادی من شده است

در کف این دلها

نورها موجود است

چشمها را بگشا

تا ببینی دل خویش

که هنوزم سوسو

می زند با تشویش

پنج وارونه ما

اندرونش رویاست

و همیشه طپش یک گل سرخ

در وجودش پیداست

          ایرج کمالی 1391/6/11 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 1:54 PM |
صدایت نوازشگر تمام شبهاست 

صدایی که هرگز 

هیچ کس نشنیده و نخواهد شنید

چشمان تو ستاره ایست که از کرانهای دور

سوسو کنان

نگاه مرا خیره میکند

و در عمق نورانی اش

روح مرا سراسیمه بیرون میکشد

در این ظلماتی که

هیچ آدمکی دست مرا نمیفشارد

دستان توست که مرا

به یاری میکشاند

و گرمی وجودت

چون خورشیدی تابان

در افق میسوزاندم

وچه بگویم که کیستم

در زمانی که

تو با لبانی خشک و خسته

اسم مرا صدا میزنی

اسم تو شبنمیست

که در آن برگ اندامم

به تبلور در آمده

و حس تو حس غریبیست

که عاشقانه های دیروز و امروز

هرگز لمس نکرده بودند

شبنمم حرمت این عشق بجاست

و سکوت پا برجاست

شبنمم اشک مرا هیچ کسی

در خیال خود هم نخواهد دید

گریه من بی صداست

و هنوز بر لب من

سکوت پا برجاست

       ایرج کمالی 1391/6/9 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 1:43 PM |
حرحر گرمای تابستان

سردی اشک پیشانی

پسری که به خون غلطیده

مادری که داغ پسر دیده

پدر رفته از این دیار شیطانی

دختری در بر مردان ، پنهانی

و منم جایی که خودت میدانی


حرحر گرمای تابستان

سردی اشک پیشانی

مردم همیشه بی رحمت

بازوانی به کوشش و زحمت

روستایی پر از غم و کینه

نور کوری غریب در سینه

و منم جایی که خودت میدانی


سردی دوری تابستان

در زمستانی پر از گل نالان

گرمی لاله گون خون

بر تنی به سردی انسان

شهدهایی به هم پاشیده

در شب سیاه نا دیده

و منم جایی که خودت میدانی


باز حرحر گرمای تابستان

سردی اشک پیشانی

جوانانی به خون خفته

حرفهایی که کس نگفته

ترس از شبهای بارانی

یا صدای رگبار انسانی

پدرم لاله گون بر پیکر

مادرم بی یار و بی یاور

و منم جایی که خودت میدانی

           ایرج کمالی 1391/4/4 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 6:48 PM |
شبی دیدم زنی مستانه می رفت

از این میخانه زان میخانه می رفت

گرفتم سوی راهش غنچه ای زرد

دلم از حالتش گشته پر از درد

بدیدم چهره زیبای مستش

به آنی این دلم آمد به دستش

شدم نرم همچو مومی در کف او

برفتم  عاشقانه  در صف  او

بگفتم از چه رو معشوقه گشتی

بگفتا از همان راهی که رفتی

بگفتم چهره ات بس لاله گون است

بگفتا دید عاشقها فزون است

بگفتم قلب ما از چه ربودی

بگفتا تشنه زنها تو بودی

بگفتم گر کنی جان مرا ریش

بگفتا آن همه دانم من از پیش

بگفتا قلب ما عاشق نبوده

بگفتا این گنه از دل نبوده

بگفتم گر شوم سویت روانه

بگفتا عاشقی پس شد بهانه

بگفتم دل گرفتی نغمه ای ده

بگفتا رو از این وادی به آن ده

به هر سویی روم بهر ثوابی

نبینم زن به این حاضر جوابی

       ایرج کمالی 1391/3/26 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 2:4 PM |
نخستین سال میلادت مبارک

بهار پر ز گلهایت مبارک


همه عمر شاد باشی و دل آتش

سپر سینه شوی همچون سیاوش


میان دو جهان نبود چنین یار

نباشد در زمین مانند سامیار


تویی یار پدر غمخوار مادر

مثال آرش و کوروش دلاور


هزاران گل نثارت پاک پیکر

کمر بشکن صد و بیست سال دیگر

       ایرج کمالی 1391/11/28 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 1:30 PM |
مادر ، ای ستاینده شده

در تمام دوران

واژه ات پر معنی

در صفوف کلمات عاشق

نام تو جانانه است

در کرانها نفس تو جاریست

و نمی دانم من و نمی دانم من

که چرا تک تک اندام وجودم

با تو جان می گیرند

فلسفه پیش نام مادر

تار و پودش پاره است

ای شکافنده جام هستی

ای تو معبود می و سر مستی

ای شب نورانی

واژه بارانی

با تو زیبا می شوم

گر تو نامم خوانی

        ایرج کمالی 1391/3/23 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 1:24 PM |
سالهاست این خنجر با بدن من آشناست

و تو در بالاترین نقطه تکرار واژگان

بی مهابا نشسته ای

و از آن بالا متکبرانه نظاره گری

گاه به گذشته ها می اندیشم

و دوران هبوط تو را

در خاطرات میبینم

و اکنون به صلیب غرور جان داده ای

به یاد آر روزهای سرد پاییزی

و ظلمت سرای بی پایان

که چه بوده ای و چه هستی و چه خواهی شد

        ایرج کمالی 1391/3/25 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 1:12 PM |
چشمهایم را بر میبندم

در ظلماتی جان سوز

و شبی بی پایان

خاطرت میگذرد

در تبی انسان سوز

و دلی بی درمان

گویش یک کلمه

تیره ای از یک نگاه

وای درمان دل من به کجاست!!!

سایه هایی سوسو

میزنند هر طرف افکارم

و چه اندیشه ای در سر دارم؟

حس من حس خوش باغچه ایست

که گلی در دل آن میشکفد

وای چه اندیشه ای در سر دارم؟

یار را میبینم

با لبی آکنده از حرف غرور

و دلی پر شده از سنگ صبور

و صدایش چه نوایی دارد

وای چه اندیشه ای در سر دارم؟

می دوم سوی ترنم نرم نرم

بوسه ها در راهند

بوسه ای بی مانند

دست میتازم زود

تا کشم در بر خویش افکارم

وای چه اندیشه ای در سر دارم؟

ماه را میبینم

که نشانش هر دم

تیره و تار ز من دور شده

چشمها را بگشا

روشنی گشته زمین

و دوباره از نو

روز بر میتابد

وای چه اندیشه ای در سر داشتم

          ایرج کمالی 1391/3/26 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 12:59 PM |

نیم قرنی رفت از روز نخست

مهر تو در این دیار،یاری،نجست

پاک بودی لحظه لحظه روز و شب

هر دمی بودی برم با تاب و تب

هر چه مشکل بر سر ما می نمود

دستهای تو غم مارا ربود

بودن تو قوت قلب من است

گر که باشی شام من هم روشن است

نیم قرنی شد که اینجا آمدی

چون مهی تابان به شامم آمدی

شوهرت اکبر صدایت میکند

صد هزاران گل فدایت میکند

میوه هایت سر دهند در پای تو

کس نگیرد هیچ روزی جای تو

خوب و خرم شاد و خندان در جهان

دور باشی از بدی های نهان

امر کن تا جان به پایت افکنیم

ریشه دیو زمان را بر کنیم

فاطمه طاهر تویی در هر زمان

نیست مانند تو در هر دو جهان

یکصد و بیست سال دیگر گر رود

باز نور تو تجلی میدهد

تا ابد باشی همایون و خرام

روز میلادت مبارک والسلام

                  ایرج کمالی 1391/3/27 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 12:48 PM |
راز زندگی

غنچه با دل گرفته گفت

زندگی

لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد

تو چه فکر میکنی

کدام یک درست گفته اند

من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد اوگل است

گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است

قیصر امین پور

 امیر حامد کمالی در جواب قیصر امین پور

چه خیال شاعرانه ای

گل ندید غنچه اش نشکفته پرپر است؟

کار او با زبان سرخ بی پرده راز گفتن است؟

باغبان با توام

رخصتی بده ،این شکوفه ها گل شوند

به از آن با علف های هرز

دانه دانه از خاک بیرون شوند

      امیر حامد کمالی 1391/2/14 تهران
+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 3:15 AM |
سخنی گفت که ما جمله پریشان شده ایم

تو نخواب کوروش من ما همه ویران شده ایم

در بیابان محبت گل یاسی نبود بی بنیان

کوروشم ما همه بازیچه شاهان شده ایم

در جهانی که همه دست به خون آلودند

ما پی بهره کشی از تن خوبان شده ایم

در سرا ی جور و بیداد ستمکاران مست

مهمانیم و بی آنکه خواهیم،دعوت شده ایم

ما همه خون میخوریم در این سرا و آن سرا

انصاف باید داشت ما بیهوده رانده شده ایم

پس بخواب کوروش من چون دست تو مرد دلیر

کار نتواند کند ما مست  و بیمار شده ایم

بخواب کوروش که ما در خواب و رویا

ساکت و تن خسته و مبهوت دنیا شده ایم

        ایرج کمالی 1391/3/30 تهران

+ نوشته شده توسط اهل دل ایرج کمالی در و ساعت 7:39 PM |


Powered By
BLOGFA.COM